دیروز پل کروگمن نوبل اقتصاد را دریافت کرد. بعضی دوستان معتقدند که دیروز روز غم انگیزی بود چراکه یک اقتصاددان کینزی نوبل اقتصاد را دریافت کرد. اما خوب این از زیبایی های علم اقتصاد و همینطور پیچیدگی های آن است که گونار میردال و فون هایک هم در یک سا نوبل اقتصاد را دریافت کردند. علاوه بر این کروگمن اقتصاددان بی نظیری است. از سوی دیگر اگر کمیته نوبل در سایر موارد رفتار درستی داشته پس اینبار هم باید رفتارش را درست تلقی کنیم. در ادامه یکی از مقالات او را که پیشتر ترجمه کرده بودم می گذارم. میلتون فریدمن کیست؟
نویسنده: پل کروگمن. مترجم: محمدرضا فرهادیپور
پل کروگمن استاد دانشگاه اقتصاد پرینستون و نویسنده کتاب «اقتصاد بینالملل: نظریه و سیاست» که یکی از مشهورترین کتب موجود در زمینه اقتصاد بینالملل بدون توسل به محاسبات ریاضی است، در سال ۱۹۹۱ جایزه جان بتیس کلارک را از سوی انجمن اقتصادی آمریکا دریافت کرد. فلسفه اقتصادی کراگمن میتواند در مکتب نئوکینزی قرار گیرد. وی همچنین یکی از منتقدین سیاستهای داخلی و خارجی جورج بوش است. نوشته زیر که حدود یک ماه پیش توسط کراگمن منتشر شده است ضمن تجلیل از فریدمن و بیان تواناییهای علمی و اقتصادی او به انتقاد از برخی نظرات وی پرداخته و معتقد است همانطور که فریدمن علیه کینز قیام کرد و دست به انجام اصلاحات زد درحال حاضر نیز علم اقتصاد نیازمند یک اصلاح طلب دیگر است.
تاریخ تفکر اقتصادی قرن بیستم بیشباهت به تاریخ مسیحیت قرن شانزدهم نیست. پیش از انتشار کتاب تئوری عمومی اشتغال، بهره و پول توسط جان مینارد کینز در سال ۱۹۳۶، مذهب رسمی علم اقتصاد – به خصوص در زبان انگلیسی- تفکر بازار آزاد بود. اگر چه گهگاه ارتدادهایی در این مذهب صورت میگرفت اما این موارد همیشه ناکام مانده و متوقف میشد. کینز در سال ۱۹۳۶ نوشت که اقتصاد کلاسیک « – همچنانکه تفتیش عقاید مقدس، اسپانیا را تحت سلطه خویش درآورده- انگلستان را تسخیر کرده است». ادعای اصلی اقتصاد کلاسیک این بود که تقریبا پاسخ همه مسائل و مشکلات باید به نیروهای عرضه و تقاضا واگذار شود.
اما در زمان وقوع رکود بزرگ، اقتصاد کلاسیک هیچگونه تفسیر و راهحلی برای گذار از رکود ارائه نکرد. در اواسط دهه ۱۹۳۰ چالشهای پیشروی مذهب مرسوم اقتصاد تاحدی زیاد بود و نمیتوانست بیش از این به درازا بکشد. در این هنگام کینز نقش مارتین لوتر را ایفا نمود و با نگاه تیزبینانه خود ارتداد قابل احترامی را از مذهب رایج علم اقتصاد انجام داد. اگر چه کینز به معنای واقعی یک چپگرا نبود اما برای نجات سرمایهداری قیام کرد، نه برای تسخیر آن بلکه نظریه او بیان میکرد بازارهای آزاد متضمن دسترسی به اشتغال کامل نیستند و بدین ترتیب منطق دخالت گسترده دولت در اقتصاد را فراهم نمود.
کینزینیسم یک اصلاح بزرگ در تفکر اقتصادی بود و به طور غیر قابل اجتنابی توسط یک ضد انقلاب بنیانگذاری شد. اما در این میان تعداد زیادی از اقتصاددانان در فاصله سالهای ۱۹۵۰ تا ۲۰۰۰ تلاشهای زیادی برای احیا، بقا و زنده نگه داشتن اقتصاد کلاسیک ایفا نمودند، اما هیچیک از آنها به اندازه میلتون فریدمن تاثیرگذار نبودند. اگر کینز مارتین لوتر بود، فریدمن هم ایگناتیوس لویولا، موسس یسوعیون بود. همانند یسوعیون، پیروان فریدمن نیز همانند یک ارتش وفادار به آرمانهای او عمل کردند و بهتر بگوییم – به طور ناقص- در برابر ارتداد کینزینیسم جنگیدند. با پایان قرن بیستم اقتصاد کلاسیک دوباره بسیاری از نواحی تحت قلمرو سلطنتی خود را باز پس گرفت و بهراستی بخش اعظم این اعتبار را مدیون میلتون فریدمن بود.
غایت آرزوی اقتصاد این است که علم باشد نه الهیات؛ چرا که اقتصاد مربوط به زمین است نه آسمان. نظریه کینز در ابتدا به طور گستردهای انتشار یافت چرا که بهتر از اقتصاد کلاسیک به شناسایی جهان اطراف ما پرداخت و در این راه نیز موفق بود. انتقاد فریدمن از کینز نیز کاملا موثر واقع شد بدلیل اینکه به درستی نقاط ضعف کینزینیسم را شناسایی نمود. در این نوشته به برخی از اشتباهات فریدمن نیز اشاره خواهیم کرد. برای مثال در مواردی چنین به نظر میرسد که فریدمن با خوانندگان خود رو راست نبوده است. اما من او را همانند یک اقتصاددان بزرگ میستایم.
میلتون فریدمن سه نقش عمده را در اندیشه اقتصادی قرن بیستم ایفا نمود. فریدمن اقتصاددان بود، مطالب خود را به صورت تکنیکی مینوشت و تحلیلهای وی در خصوص رفتار مصرفکننده و تورم کمتر سیاسی بود