این مقاله در آخرین شماره نشریه اقتصادپساوامانده منتشر شده است. بعد از بحثی با پیمان فیروزی بر آن شدم تا بعضی نقدهای بحران اخیر را بیشتر بررسی کنیم. به گمانم این نقد مسائل جالب توجهی را درباره علم اقتصاد بیان می کند.
بعد از ۱۹۲۹ علم اقتصاد تغییر کرده است:
آیا اقتصاددانان از خواب بیدار خواهند شد؟
جفری هاچسون
دوباره همه ما کینزی هستیم
یکی از ویژگیهای جالبتوجه بحران مالی کمسابقه اخیر که در سپتامبر ۲۰۰۸ فوران کرده است تغییر دکترین رهبران جهانی است. مدت زمان زیادی نیست که دیگر بازار به مثابه راهحلی برای همه چیز تلقی نمیشود. اما این وضعیت باید برای نجات سرمایهداری متوقف شود. حزب جمهوریخواه ایالات متحده قهرمان ابزارهای آزاد و دخالت حداقلی دولت در اقتصاد بوده است، اما حالا، جورج دبلیو بوش، طرفدار طرح بزرگ دولتی نجات اقتصاد است که براساس آن ابعاد مالکیت دولتی در حوزه نظام مالی به شدت گسترده خواهد شد. آلن گریناسپن، رئیس پیشین فدرال رزرو ایالات متحده امریکا، با تاخیر فراوان اعلام کرد او “مرتکب این اشتباه شده است که سازمانها و بهویژه بانکها” از ” نفع شخصی سهامداران و سهام شرکتها” محافظت خواهد کرد. او “دریافته است که خدشهای در الگوی آزادسازی و خودتنظیمگری ]بازار[ وجود دارد" (گاردین، ۲۴ اکتبر ۲۰۰۸). تمامی نخستوزیران اینگلیس از مارگارت تاچر گرفته تاکنون، لیبرالیسم بازار را ترویج کردهاند. اما اکنون با وقوع بحران جهانی همه چیز تغییر کرده است. بسته پیشنهادی گوردن برون شامل مالکیت دولتی بانکها به الگوی جهانی تبدیل میشود. در ۱۹ اکتبر ۲۰۰۸ معاون نخست وزیر اعلام کرد که مخارج گسترده دولت برای نجات اقتصاد اینگلیس ضروری است. او گفت که تفکر اقتصادی جان مینارد کینز دوباره رواج یافته است.
چه کسانی سردمداران ضرب و شتم مالی ۲۰۰۸ هستند؟ در ۷ سپتامبر ۲۰۰۶، نوریل روبینیNouriel Roubini))، استاد اقتصاد دانشگاه نیویورک به اقتصاددانان صندوق بینالمللی پول گفت که ایالات متحده با یک فروپاشی در قیمتهای مسکن، کاهش شدید اعتماد مصرفکننده و یک رکود روبرو است. مالکین مسکن در پرداخت دیون رهن ناتوان میشوند، بازار اوراق قرضه رهنی بازگشتی غیررقابتی و نظام مالی جهانی دچار شوک خواهد شد. این پیشرفتها میتوانست صندوقهای مالی، بانکهای سرمایهگذاری و سایر نهادهای مالی را تخریب کند. آنیروان بنرجی (Anirvan Banerji ) پاسخ داد که پیشبینی روبینی الگوی ریاضی را بهکار نگرفته و هشدارهای او بهمثابه یک بدبین همیشگی تلقی میشود (نیویورک تایمز، ۱۵ آگوست ۲۰۰۸).
در اکتبر ۲۰۰۸، جامعهشناس اینگلیسی، لوری تیلور (Laurie Taylor ) از شنوندگان هفتگی خود در بیبیسی سوال کرد که برنامه رادیو برای در پی پیداکردن اقتصاددانی است که از بین رفتن اعتماد و بحران مالی ۲۰۰۸ را پیشبینی کرده باشد. نامزدها به دقت بررسی و اغلب پذیرفته نشدند. در ۱۵ اکتبر ۲۰۰۸ مجری رادیو اعلام کرد که تنها پیامبر آگاه از غیب و نتیجه مقرراتزدایی مالی بینالمللی از ۱۹۸۰ به بعد اقتصاددان مالی اینگلیسی، ریچارد دیل (Richard S. Dale. ) بود که حتی کمی هم در معرض دید نبود. او در کتابش درباره مقرراتزدایی مالی بینالمللی (۱۹۹۲)، بحث کرده است که ورود بانکها به سفتهبازی اوراق قرضه بحران ۱۹۲۹ را احیا میکند و رشد دخالت بانکها در فعالیتهای اوراق قرضه نتیجه مقرراتزدایی فزانیده از ۱۹۸۰ به بعد است که ممکن است باعث فروپاشی مالی دیگری شود. کتاب دیل در مجله مالی ۱۹۹۳ مورد بررسی ترکیبی قرار گرفت و در رتبهبندی نقل قولها رتبهای کسب نکرد.
هایمن مینسکی (Hyman Minsky ) (۱۹۹۶-۱۹۱۹) نیز چنین اعتباری دارد. در مجموعه مقالاتی، مینسکی (۱۹۸۲، ۱۹۸۵، ۱۹۹۲) بحث کرده است که سرمایهداری تمایلی ذاتی به بیثباتی و بحران دارد. مکانیزم کلیدی بیثباتی هم سفتهبازی بر روی بدهیهای در حال رشد است. مینسکی هشدارهایی درباره نتایج شدید مقرراتزدایی مالی جهانی بعد از ۱۹۸۰ داده است. اگرچه مینسکی از سوی پساکینزینها به مقام شوالیه رسید، اما عقاید او هرگز از جایگاهی عمومی در جریان اصلی علم اقتصاد برخوردار نشد. ۴ فوریه ۲۰۰۸ در نیویورکرز اشاره شد که ارجاع به فرضیه بیثباتی مالی مینسکی "در وبسایتهای مالی و در گزارشات تحلیلگران وال استریت رایج شده است." ] به راستی[ فرضیه مینسکی ارزش بازبینی دارد.
اما آیا همگان کینز میخوانند؟
دانشگاهیان،وبلاگنویسان،روزنامهها و مجلات ممکن است به اهمیت اقتصاددانانی مانند کینز و مینسکی برای شرایط امروز اشاره کرده باشند، اما آیا این کار در برترین دانشکدههای اقتصاد هم صورت گرفته است؟ شدیدا منتظر هر صدایی ناشی از چنین بیداری و آگاهیای هستم. تلاش کردم جایگاه کار کینز یا مینسکی را در هر فهرست قابلدسترسی در دروس اقتصادکلان یا واحدهای درسی تئوری اقتصاد در دانشکدههای اقتصاد برتر جهان پیدا کنم. درواقع، پیدا کردن فهرست مطالبی که باید برای هر یک از دروس اصلی واحدهای درسی اقتصاد خوانده شود بسیار دشوار است. اما، درمقابل، شواهد گستردهای در مورد الزام دانشجویان به زبردستی و مهارت در ریاضیات وجود دارد. به برترین ژورنالهای اقتصادی نگاهی بیاندازیم. با جستوجو در برترین ژورنالهای اقتصادی از ۱۹۵۰ به این سو، میتوانیم مشخص کنیم که هر نویسنده در هر دهه چند بار مورد توجه قرار گرفته است. نمودار ۱ نتایج این بررسی را نشان میدهد. هنوز هم کینز در میان این چهار نویسنده بیشترین ارجاعات را دارد، اما مشاهده نام او در ژورنالهای برتر بهطور شگفتانگیزی در هر دهه نسبت به ده قبل کاهش یافته است. تصویر کلی ژورنالهای برتر علم اقتصاد یکی از کاهشهای شگفتانگیز در بحث پیرامون عقاید کینز است، و در این بررسی بیتوجهی چشمگیری نسبت به نویسندگانی بهچشم میخورد که نسبت به خطرات مقرراتزدایی مالی هشدار دادهاند. ممکن است فردی بیرون از حوزه علم اقتصاد چنین تصور کند که این موضوع یک ناداوری یا ناشی از تعصب است. اقتصاددانان دانشگاهی به آسانی مرتکب اشتباه میشوند، آنها باید بهجای ذکر میلتون فریدمن یا فردیک هایک به نظریه عمومی کینز ارجاع دهند. چنین برداشتی از چیز اشتباهی باید نادرست باشد. با توجه به معیارهای نقل قول، وضعیت مخالفان کلاسیک کینز کمی بهتر است. به فریدمن برنده جایزه نوبل، بعد از ۱۹۵۰ بهطور متوسط در هر دهه در ۳۴۴ مقاله یا بازخوانی کتاب در همان ژورنالهای برتر علم اقتصاد ارجاع شده است. فردیک هایک، دیگر برنده نوبل هم در همان دوران در هر دهه تنها ۱۳۹ بار موردارجاع قرار گرفته است. جرارد دبرو اقتصادریاضیدان و پیشگام نظریه تعادل عمومی و برنده جایزه نوبل، در هر دهه تنها ۲۴ بار مورد ارجاع قرار گرفته است. بهنظر میرسد ارجاع به اقتصاددانان جریان اصلی علم اقتصاد به استثنای پیشگامان اخیر تکنکهای ریاضی در حال توقف است.
آیا اقتصاددانان یاد میگیرند؟
برای انتشار ]مقاله[ در ژورنالهای برتر لازم نیست که عقاید اقتصاددانان گذشته خوانده یا از آنها نقل قولی شود. برخلاف متون کلاسیک، اقتصاددانان، اغلب به مدلهای ریاضی علاقهمند هستند. همانطور که فریدمن(۱۹۹۹، ص ۳۷) از این موضوع شکایت میکند: "علم اقتصاد به یکی از شاخههای محرمانه ریاضیات تبدیل شده است بهجای اینکه به مسائل واقعی اقتصاد بپردازد". یکی از کمیسیونهای انجمن اقتصادی امریکا درباره آموزشهای دوره کارشناسی در علم اقتصاد از این موضوع، چنین ابراز نگرانی کرده است که "این برنامههای آموزشی میتواند نسلی از دانشمندان احمق را پرورش دهد که در تکنیکهای مهارت دارند اما نسبت به موضوعات و مسائل واقعی اقتصاد بیتوجهند" (کراگر، ۱۹۹۹، ۵-۱۰۴۴). سایر اقتصاددانان برتر هم چنین نگرانیهای را ابراز نمودهاند (بلاگ، ۱۹۹۷). در معابد علم اقتصاد، تکنیکهای ریاضی بر اهمیت ]مسائل[ جهان واقعی غلبه یافته است. از اینرو، اکنون وظیفه انجام اصلاحات در علم اقتصاد بسیار متفاوت از وضعیت علم اقتصاد بعد از بحران ۱۹۲۹ است. در هر دو سبک و حوزه، موضوع کاملا متفاوت است. بحث کینز این بود که فروض فراسوی علم اقتصاد لسهفر (نظام بازار آزاد) برای کارکرد واقعی نظام اقتصادی مناسب نیست. تا سال ۱۹۴۵، تجربه رکود بزرگ و بازیابی پس از آن اکثریت اقتصاددانان را قانع نموده که کینز درست میگفت. این بحث در ابتدا جنگ مدلهای اقتصادی یا تکنیکهای اقتصادسنجی نبود. بلکه بهطور طنزآمیزی، رکود بزرگ به فراهم شدن انگیزهای برای استفاده گستردهتر ریاضیات در علم اقتصاد کمک کرد. نسل جوانتر اقتصاددانان، ناشکیبا از شکست اقتصاددانان قدیمیتر در یافتن راهحل، به سراغ مدلهای ریاضی رفتند. گونار میردال، پیش از اینکه به اقتصاد نهادگرایی بپیوندد و به یکی از منتقدین جریان اصلی اقتصاد نئوکلاسیک تبدیل شود این موضوع را اینگونه بیان کرد(۱۹۷۲، ۷-۶):
"در رویارویی با این فاجعه بزرگ، ما اقتصاددانان مکاتب تئوریک و معتاد به ارائه دلیل براساس الگوهای کلان سادهسازیشده، احساس کردیم که در اوج این ]علم[ قرار داریم … در این مرحله بود که اقتصاددانان در جریان انقلاب کینزی الگوهای تئوریک خود را تعدیل نمودند تا نیازهای زمانه را تشخیص دهند که پیروزی بیشتری را نسبت به رویکرد تئوریک نصیب آنها کرد”.
سایر اقتصاددانان نیز به قضاوت مشابهی رسیدند (هاچسون، ۲۰۰۴، ۶-۳۳۴)، گروهی از جوانان و صاحبان ذهن ریاضی به رهبری پل ساموئلسون و دیگران به سوی کینزگرایی برگشتند و مدلهای ساده اقتصاد کلان را توسعه دادند. جذابیت این رویکرد تاحدی بهدلیل مبانی تکنوکراتیک آن بود و تاحدی هم بهدلیل راهحلهای سریع ارائهشده برای مسائل ضروری و روزمره. روشن شد که افزایش متغیری با نام G میتوانست مشکل بیکاری را رفع نماید. راهحل ساده و صریح و فریبنده بود که در لباس ریاضیات و علم نمایان شد. اگرچه کینز نسبت به محدودیتهای تکنیک ریاضی در علم اقتصاد هشدار داده بود (موگریدگ، ۱۹۹۲، ۳-۶۲۱) او توسط کسانی به شوالیه تبدیل شد که ریاضیات را راهحل میدانستند. اگرچه رکود بزرگ اصول ما را با تثبیت اقتصاد کلان کینزی تغییر داده است، همچنین انگیزههایی برای فرایند صوریسازی (formalization) ریاضی فراهم نمود که در دوره بعد از جنگ بهکار گرفته شد. اگرچه کینز از دهه ۱۹۷۰ تا ۲۰۰۸ از مد افتاده است، و ویژگیهای جریان اصلی علم اقتصاد در سایر ابعاد نیز در دهه اخیر تغییر کرده است. اما وسواس تکنینی آن برجا ماند. پرسش اصلی اکنون این است که آیا بحران مالی ۲۰۰۸، که بعد از رکود بزرگ شدیدترین رکود بهشمار میرود، این افسون را با تکنیک ریاضی حاکم بر جهان واقعی معکوس خواهد کرد. ممکن است خودمان حادثه یازده سال قبل از بحران اعتباری ۲۰۰۸ را به یاد بیاوریم. در سال ۱۹۹۷ رابرت مرتون و مایرون اسکولز (Robert C. Merton and Myron S. Scholes) جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کردند. اسکولز به طراحی معادله بلک-اسکولز (Black-Scholes) کمک کرده بود، یک صندوق مالی مهم براساس آن بنا شده بود. با این حال، درپی بحران مالی سال ۱۹۹۷ در روسیه و آسیای جنوب شرقی، صندوقهای اعتباری بزرگ نزدیک به ۶/۴ میلیارد دلار در کمتر از ۴ ماه از دست دادند و ورشکست شدند.
الگوی خود را تعدیل نکنید- واقعیت در اشتباه است؟
نه ورشکستی، نه بحران و نه ناکامی در پیشبینی لزوما اقتصاددانان را وادار نمیکند تا در مسیر واقعگرایی قرار بگیرند. یک واکنش مشابه به رکود فعلی این است که ما نیز برای ساخت مدلهای بهتر بیشتر تلاش کنیم. شاید و بلکه باید این درس مهم را یاد بگیریم که مدلها به خودی خود کافی نیستند. لازمه درک بهتر مخمصه فعلی، توجه به تاریخ اقتصاد و تاریخ عقاید اقتصادی است. آنچه لازم است تجدید حیات کامل در فرهنگ حرفه اقتصاد است. اعتراض ژوئن سال ۲۰۰۰ دانشجویان فرانسوی همانند گذشته هنوز هم اهمیت دارد. آنها نسبت به استفاده ریاضیات “صرفا بهمثابه یک هدف” و سبکهای جزماندیشانه تدریس و آموزش علم اقتصاد که جایی برای بیان اندیشههای انتقادی و منعکس کننده حقیقت باقی نمیگذاشت، اعتراض کردند. آنها خواهان انجام تحقیقات تجربی و توجه به واقعیتهای فعلی اقتصاد و تکثرگرایی در رویکردهای تئوریک علم اقتصاد بودند. برای درک بحران اقتصادی فعلی باید به تاریخ اقتصاد و تاریخ عقاید اقتصادی نگاه کنیم. برای درک اینکه چگونه علم اقتصاد یک مسیر اشتباه را انتخاب نموده باید کارهای انجام شده در فلسفه اقتصاد و رابطه میان علم اقتصاد و ایدئولوژی را بررسی نمائیم. این گفتمانهای نامرسوم باید به قلب برنامه آموزشی علم اقتصاد باز گردند و به حوزههای مهم تحقیق و پژوهش تبدیل شوند. جریان اصلی علم اقتصاد باید این هشدارها را جدی بگیرد و نشان بدهد که میخواهد شدیدترین بحران بعد از بحران دهه ۱۹۳۰ را درک کند، در غیر اینصورت محکوم به فنا خواهد بود. پیشنهاد من این است که یک اعتراض جهانی دانشگاهی، متشکل از دانشجویان و اقتصاددانان برای هدایت این موضوع سازماندهی شود. برای اجتناب از شکست و ناکامی این دعوا همانند دیگر جنگهای دگراندیشانه، این اعتراض باید توسط اقتصاددانان برجستهای هدایت شود که نگران هدایت این مسیر هستند. امیدوارم این موضوع را در سرلوحه کار خود قرار دهیم.
پ.ن: نمودار را در نسخه اصلی ببینید.