بحران علم اقتصاد

آیا بحران اخیر به­مثابه بحران علم اقتصاد است؟ یا آیا این بحران منجر به ایجاد بحران در علم اقتصاد خواهد شد؟ در پاسخ به این پرسش دو بینش وجود دارد: خیر و بله. ابتدا، درباره پاسخ منفی بحث می­کنیم. درواقع این بینش چندین گزینه را مطرح می­کند. اول این­که اجماع پساکینزی به­خوبی از پس بحران برمی­آید. در حقیقت تاکید بر محرک مالی (fiscal stimulus) فعلی در ایالات متحده از این بینش حمایت می­کند که باید به بنیان­های کینزی بازگشت. این طیف از اقتصاددانان بر این موضوع تاکید می­کنند که در شرایط فعلی مخارج بخش خصوصی با کاهش همراه است، و دولت باید تلاش کند تا مخارج عمومی را جایگزین آنها کند (یا به زبان مورد علاقه برخی دیگر از اقتصاددانان، بخش خصوصی در این شرایط ترجیح می­دهد بیشتر پس­انداز کند و بخش عمومی کمتر). این گروه معتقدند هیچ­گونه بحرانی برای اندیشه اقتصاد کلان به وجود نیامده و بهتر است علم اقتصاد را به حال خود بگذارید. 

یک تفسیر جایگزین این است که براساس بحران اخیر جریان اصلی اقتصاد کلان گرفتار دردسر بزرگی شده است. در این­باره می­توان این­ پرسش را مطرح کرد که آیا تفکر مرسوم و جریان اصلی علم اقتصاد پاسخ­هایی منطقی برای موضوعات و مسائل سیاست­گذاری اقتصادی فعلی ارائه می­کند؟ (در جایی خواندم که ظاهرا دارون عجم اغلو مقاله­ای در دست تهیه دارد که در این مورد بحث می­کند که مسائل و مشکلات عمیق­تری برای علم اقتصاد و به­ویژه مشکلات بنیادی­تری برای اقتصاد خرد پیش می­آید- مانند این­که در پرتو بحران چگونه درباره شرکت­ها و شهرت فکر می­کنیم).به عبارت دیگر پاسخ بینش دوم این است که علم اقتصاد با بحران روبرو شده است.

اما درمقابل، جریان اصلی علم اقتصاد و اقتصاد نئوکلاسیک معتقدند که اقتصاد کلان می­تواند به­طور قطعی و به­شکل مفید به مهم­ترین پرسش روز پاسخ دهد.البته مهم ترین پرسش روز این است: آیا اقتصاد امریکا و جهان در خطر گرفتار شدن در رکود بزرگ دیگری، همراه با کاهش تولید و اشتغال روبرو است؟

پاسخ جریان اصلی علم اقتصاد به پرسش فوق این است: خیر؛ به­دلیل این­که اقتصاددانان بعد از رکود بزرگ نکات بسیاری درباره علم اقتصاد و هم­چنین سیاست­گذاری اقتصادی طی دهه ۱۹۳۰ و بعد از آن یاد گرفته­اند.

 البته من در این مورد زیاد متقاعد نشده­ام. شما چه­طور؟

علم اقتصاد: از آلفرد مارشال تا گری بکر؟

امشب برای نخستین بار کتاب اصول علم اقتصاد آلفرد مارشال را دیدم و توانستم صفحاتی از آن را بخوانم. کتاب با این جمله آغاز می­شود: “اقتصاد سیاسی یا علم اقتصاد مطالعه نوع بشر در تجارت معمولی زندگی است؛ اقتصاد سیاسی یا علم اقتصاد بخشی از کنش فردی یا اجتماعی را بررسی می­کند که بیشتر با اکتساب و به­کارگیری شرایط لازم برای رفاه ارتباط دارد”. پس از خواندن این جمله به این فکر فرو رفتم که علم اقتصاد و مفهوم آن از آن زمان تاکنون چقدر تغییر کرده است. به­یاد دارم که جفری هاچسون در مقاله­ای نوشته بود با توجه به معیارهای فعلی علم اقتصاد و دانشکده­های اقتصاد آلفرد مارشال هرگز نمی­توانست در دانشکده­های اقتصاد صاحب شغل (­تدریس) شود. ماجرا از این قرار بود که در کمتر از نیم قرن بعد، مفهوم علم اقتصاد به شکل چشم­گیری تغییر کرد. لیونل رابینز در کتاب خود با عنوان “رساله­ای در باب ماهیت و مناسبت علم اقتصاد” (۱۹۳۲) به باز تعریف مفهوم و موضوع علم اقتصاد پرداخت. او مفهوم و موضوع علم اقتصاد را “علم انتخاب فردی” تعریف کرد. بازتعریف رابینز از علم اقتصاد زمانی­که پل ساموئلسون کتاب پرفروش خود، “علم اقتصاد” را در ۱۹۴۸ منتشر کرد، بیشتر ترویج یافت. پس از این بود که مساله علم اقتصاد تبدیل به تخصیص منابع کمیاب میان گزینه­های مختلف شد، و به مثابه موضوع جهان­شمول انتخاب فردی در جهان کمیابی درآمد. درواقع به­جای کل نظام تولید و تخصیص منابع زندگی، انتخاب فردی به تنهایی تبدیل به سنگ زیرین نظریه اقتصاد شد. پس از این بود که موضوع و مساله علم اقتصاد بررسی و تحلیل هر پدیده­ای شد که ناشی از انتخاب فردی با توجه به ترجیحات معین است. البته بر این اساس نتایج رفتار فرد را می­توان با توجه به تابع مطلوبیت مشخص او که با محدودیت­ها و کمیابی­های مشخصی روبرو است، پیش­بینی کرد. به عبارت دیگر تفاوتی که در این دو تعریف وجود دارد این است که در تعریف مارشال علم اقتصاد لزوما از فرد شروع نمی­شود و در تعریف رابینز علم اقتصاد صرفا از فرد و انتخاب فردی شروع می­شود.

البته سال­ها بعد بود که این رویکرد جدید می­توانست برای هر پدیده­ای که در آن مساله انتخاب با توجه به تخصیص منابع کمیاب پیش­رو باشد، مورد استفاده قرار گیرد. بر همین اساس بود که گری بکر، برنده جایزه نوبل، رویکرد اقتصادی را برای تحلیل پدیده­هایی اجتماعی مانند ازدواج، طلاق، عشق، ولنتاین، رابطه جنسی و … به­کار گرفت. البته بعدها کسانی همین رویکرد را برای تحلیل مذهب، خودکشی، و حتی رفتار جانداران غیرانسان مورد استفاده قرار دادند. جامعه­شناسان و روان­شناسان به شدت تحت تاثیر این رویکرد قرار گرفتند به­گونه­ای که امروزه در ژورنال­ انجمن جامعه­شناسی امریکا کمتر مقاله­ای پذیرفته می­شود که از این رویکرد برای تحلیل مساله مورد نظرش استفاده نکرده باشد. همین­جا بود که مساله امپریالیسم علم اقتصاد مطرح شد.  

پارادوکس حضور هوادار در ورزشگاه

در بازی امروز پرسپولیس- استقلال نکته جالب این بود که حضور طرفداران هر دو تیم در ورزشگاه به فاصله خانه طرفدار، یا حتی شهر طرفدار تا ورزشگاه بستگی نداشت و ندارد؟ پرسش این این است که چرا؟ احتمالا یک دلیل ساده، اما، خوب این است که طرفدار بر طبق یک تحلیل هزینه – فایده به ورزشگاه می­آید. برای طرفدار هزینه آمدن به ورزشگاه از منفعت آن بیشتر است. اما منفعت طرفدار در این بازی فوتبال چیست؟ اگر صرفا بُرد تیم، منفعت طرفدار باشد، از پیش احتمال کسب چنن منفعتی، حداقل در این بازی، بسیار پایین است. (حتی احتمال دیدن یک­بازی جذاب هم در این بازی بسیار پایین است)؟ با این حساب باید دید چرا تماشاچیان و هوداران این­گونه بدون توجه به فاصله خانه و شهرشان از آزادی به این ورزشگاه می­آیند و سختی سفرهای درون شهری و برون شهری را به جان می­خرند؟ در علم اقتصاد مساله مشابهی با حضور این­چنینی هواداران در ورزشگاه وجود دارد: “پارادوکس رای­دهندگان”. این پارادوکس یا معما که چرا خیلی از مردم زحمت رای دادن را به خود می­دهند در حالی که اگر بنا بود بر طبق یک تحلیل هزینه- فایده و معیارهای عقلانیت اقتصادی عمل کنند واقعا نباید رای دهند. این­که، اغلبِ مشارکت­کنندگان در انتخابات تصور می­کنند هزینه مشارکت بیش از منافع احتمالی آن است و حتی اگر منافع همگانی هم وجود داشته باشد به دلیل پدیده سواری مجانی می­توانند از آن منافع بهره ببرند، فرد را وسوسه می­کند تا از حضور در انتخابات دوری کند به این امید که دیگران جای خالی او را پر می­کنند و او هم مجانی موج­سواری خواهد کرد. بنابراین، در مورد فوتبال پرسپولیس- استقلال هم اگر همین تحلیل صادق بود، هر هواداری صبر می­کرد تا دیگران به ورزشگاه بروند و تشویق کنند و اگر تیم مورد علاقه­شان پیروز شود او هم از منافع این بُرد بهره­مند خواهد شد. اما چرا هواداران که از خدای آمون و لنگیامون نیز در این بازی نمی­گذرند، این­ تحلیل را ندارند و بدون توجه به هزینه حضور در ورزشگاه و عدم اطمینان از منافع احتمالی به ورزشگاه می­آیند؟ پاسخ من برگرفته از یکی از آرای جذاب اقتصاددان برجسته، آلبرت هیرشمن است. هیرشمن معتقد است: “کارهایی که … هیچ­ تضمینی برای ثمره موفقیت­آمیزشان درکار نیست به غایت شکوهمند تصور می­شوند: تلاش حالا به تلاش برای حصول خوشبختی بدل می­شود و انگار که به جبران این بی­اطمینانی است که این تلاش با احساس برخورداری از تجربه­ای مطلوب توام می­شود”. به عبارت دیگر، تلاش برای حصول خوشبختی و وصول خوشبختی در این موارد چندان تفاوتی برای کنش­گر، هوادار یا رای­دهنده ندارد و همین دلیل باعث حضور او در ورزشگاه یا پای صندوق رای می­شود. گویی با حضور در پای صندوق رای یا ورزشگاه رای­دهنده یا هوادار احساس می­کند که او می­تواند در جهت حرکت جامعه یا بازی به سوی نتیجه مطلوب تاثیرگذار باشد. به گفته هیرشمن به نظر هوادار فوتبالی یا رای­دهنده “برگزیدن سواری مجانی در چنین شرایطی عین این است که از خوردن وعده غذای لذیذی امتناع کنیم و در عوض قرص سیرکننده­ای را قورت دهیم که حتی خیلی هم اثربخش نیست”. برای فرد، “مشارکت، درواقع سپری است در مقابل انفعال و سستی و بزدلی و رکود فکری”. هوادار گمان می­کند اگر به ورزشگاه برود در متن جامعه فوتبال قرار گرفته و هرگز وصله ترس و بزدلی به او نمی­چسبد. همین خیال باعث می­شود تا او تصور کند می­تواند افراد هم­فکر خود را به هم بپیوندد و همگان را جهت منفعت مشترک موردنظرشان سامان­دهی کند. اما در مورد هواداران حاضر در بازی پرسپولیس و استقلال، خیال سامان­دهی آنان خیالی واهی است. همان-طور که اصلاح­طلبان در ایران نمی­توانند آرای خود را سامان­دهی کنند، پرسپولیس- استقلال هم نمی­توانند هوادارن خود را به یک شکل هماهنگ کنند. تنها گه­گاه و در تک­و­توکی از داربی­ها، هواداران یک تیم، یک­دست در جهت منافع تیم، برد، هماهنگ می­شوند. تنها در یک لحظه این صدهزار نفر سکوت را رعایت می­کنند.  تمامی جامعه­شناسان و اقتصاددانانی که در کنج کتاب­خانه­های خود کتاب می­خوانند نباید از چنین محیط­هایی غافل شوند چراکه جامعه و شیوه کنش و رفتار بازی­گران جامعه در جایی مانند ورزشگاه آزادی قابل رویت و شناخت است.   

شکار روباه و تاریخ استبداد، پرسپولیس و استقلال

امشب با عنایت کلایی به دیدن تئاتر شکار روباه ساخته علی رفیعی رفتیم.تئاتر، تاریخ استبداد و چگونگی شکل گیری یک حکومت توتالیتر و استبدادی را به بهترین شکل به تصویر می کشد. توصیه می کنم آن را ببینید. راستی، فردا هم برای دیدن بازی پرسپولیس- استقلال به آزادی بیایید.

جورج سوروس و بحران مالی

جورج سوروس در کتاب جدید خود با عنوان “پارادایم جدید برای بازارهای مالی” این بحث را مطرح نموده که بحران مالی اخیر با بحران­های مالی پیشین متفاوت است. او ادعای خود را بر این فرضیه بنا نهاده که انفجار حباب بازار مسکن امریکا به مثابه چاشنی یک سوپرحباب عمل کرده که از دهه ۱۹۸۰ در حال شکل­گیری بوده است و روند زیربنایی سوپر حباب را استفاده در حال افزایش از اعتبارات و افزایش نسبت بدهی به دارایی می­داند. به گفته او ویژگی برجسته بحران مالی اخیر این است که این بحران ناشی از شوک­های بیرونی مانند افزایش قیمت نفت اوپک یا قیمت نفت در یک کشور خاص یا قصور و کوتاهی یک نهاد مالی نبوده است. این حقیقت- که این بحران زائیده نقص و کمبود ذاتی این سیستم بود- با نظریه رایج مبنی­بر این­که بازارهای مالی تمایل به تعادل دارند و انحراف از تعادل تنها گه­گاه اتفاق می­افتد یا این­که انحراف از تعادل صرفا ناشی از عوامل بیرونی است، در تضاد است. شدت و دامنه این بحران شواهد متقاعد کننده­ای را فراهم می­آورد که اساسا اشتباهی در نظریه رایج بازار مالی و رویکرد آن برای تنظیم بازار وجود دارد.

انتشار بحران در یک هفته: وی برای بیان نظرات خود درباره بحران مالی اخیر ابتدا به طور خلاصه به این موضوع اشاره می­کند که بحران طی نزدیک به ۲ سال گذشته چگونه آشکار شده است. مازادها بعد از این­که قیمت­های مسکن در ۲۰۰۶ به اوج رسیدند و وام­دهندگان رهنی به گروه­های کم­درآمد در اوایل مارچ ۲۰۰۷ اعلام ورشکستگی کردند، آشکار و این مسائل و مشکلات در اگوست ۲۰۰۷ تبدیل به بحران شدند. فدرال رزرو و سایر نهادهای حاکمیتی مالی معتقد بودند که بحران در بازارهای رهن کم­اعتبارها پدیده­ای منزوی بود و تنها ممکن بود باعث زیان­هایی نزدیک به ۱۰۰ میلیارد دلار شود. درمقابل، بحران با سرعت خیره کننده­ای به سایر بازارها رسید. برخی صندوق­های مالی اعلام ورشکستگی کردند و برخی نهادهای مالی با مقررات شدید، به­ویژه بزرگترین موسسه رهن امریکا، کانتری­واید فاینانیانس، مجبور شد که برای بقا دست به دامان سایر نهادها شود.

اعتماد به ارزش اعتباری بسیاری از نهادهای مالی از بین رفت و وام­های بین بانکی مختل شد، در یک توالی سریع، بسیاری از بازارهای اعتباری محرمانه- از تعهدات بدهی وثیقه­ای گرفته تا اوراق شهرداری با نرخ مزایده­ای- یکی پس از دیگری واژگون شدند. بعد از یک دوره­­ آرامش نسبی و بهبود جزئی در سیستم، اپیزودهای بحران در ژانویه ۲۰۰۸ تکرار شد، این مساله در حوزه عمومی با مرگ یک تاجر رذل تسریع شد: در مارچ و با مرگ بیر استرنز؛ و سپس در جولای زمانی­که بانک ایندی­مک، بزرگترین بانک پس­انداز در لس آنجلس، به امانت رفت، چهارمین- بزرگترین شکست بانکی تاریخ امریکا تکرار شد. شدیدترین کاهش در سپتامبر اتفاق افتاد، با ورشکستگی نامنظم برادران لمن که در آن صاحبان اوراق تجاری که توسط لمن منتشر شده بود پول­شان را از دست دادند.

سپس یک اتفاق باورنکردنی افتاد: سیستم مالی واقعا از پا افتاد. یک صندوق بزرگ بازار پول که در اوراق تجاری منتشر شده توسط برادران لمن سرمایه­گذاری کرده بود اعلام ورشکستگی کرد. ارزش دارایی­های آن به کمتر از ارزش میزان دلارهای سپرده­گذاری شده در آن رسید، و این یعنی ناکامی در عمل به این وعده که سپرده­های این صندوق کاملا امن و نقدشدنی هستند. این حادثه مسابقه­ای را در صندوق­های بازار پول شروع کرد و صندوق­ها خرید اوراق تجاری را متوقف ساختند. از آن­جا که آنها بزرگترین خریداران بازار بودند، عملیات بازار اوراق تجاری متوقف شد. منتشرکنندگان اوراق تجاری مجبور بودند تا خطوط اعتباری خود را مختل و وام­های بین بانکی را کنار بگذارند. انتشار اعتبارات- برای مثال پوشش ریسک بالاتر و بیشتر از نرخ بهره بدون ریسک بازار- به سطوح بی­سابقه­ای رسید و سرانجام بازار سهام به طور کامل با اضطراب روبرو شد. همه این اتفاقات در یک هفته افتاد. با سکته ناگهانی قلب سیستم مالی، احیای آن از بررسی­ مخاطرات اخلاقی – خطری که برای رهایی یک نهاد مالی دچار مشکل صورت می­گیرد و رفتار بی­اعتنا به آینده را ترویج می­کند- پیشی می­گیرد و نهادهای حاکم پول بیشتری به سیستم تزریق می­کنند. ترازنامه فدرال رزرو طی دو هفته از ۸۰۰ میلیارد دلار به ۱۸۰۰ میلیارد دلار رسید. این پول کافی نبود و نهادهای پولی امریکایی و اروپایی وارد عمل شدند تا اجازه ندهند نهاد مالی دیگری ورشکست شود.    

این معیارهای ]حمایتی[ بی­سابقه یک پیامد به همراه داشتند: وام­دهی بین بانکی شروع، نرخ پیشنهادی بین بانکی لندن بهتر و نشانه­هایی از فروکش کردن بحران مالی نمایان شد. اما تضمینی که بانک­های مرکز سیستم مالی جهانی در برآورده نمودن آن ناکام نمی­مانند بحران جدیدی را تسریع کرده است که حاکمان سیستم مالی از آن بی­خبرند: کشورهای پیرامون، در اروپای شرقی، آسیا یا امریکای لاتین نمی­توانند همین تضمین­ها را پیشنهاد کنند و سرمایه مالی با فرار از پیرامون به مرکز سرازیر می­شوند. ارزش همه پول­ها در برابر دلار و ین کاهش یافته و حتی برخی هم با نرخ شتابان کاهش یافتند. قیمت کالاها همانند یک سنگ رهاشده کاهش یافت و نرخ­های بهره در بازارهای نوظهور اوج گرفت. سوروس معتقد است که توالی جالب توجه حوادث تنها زمانی­ درک می­شود که نظریه رایج رفتار بازار را کنار بگذاریم. می­گوید که “به مثابه روشی برای تشریح بازارهای مالی، پارادایم جایگزینی پیشنهاد می­کنم که از دو زاویه با نظریه رایج متمایز است. اول، بازارهای مالی شرایط فعلی را به شکل درست منعکس نمی­کنند؛ آنها تصویری ارئه می­دهند که همیشه تورش دارد یا از یک جنبه مختل است. دوم، بینش­های مختل شده توسط مشارکت­کنندگان در بازار حفظ و گفته می­شود که قیمت­های بازار در شرایط خاص می­توانند اصولی را تحت تاثیر قرار دهند که قیمت­های بازار برای انعکاس آنان پیشنهاد شده­اند. این ارتباط دایره­ای میان قیمت­های بازار و واقعیت زیربنایی را من انعکاس­پذیری می­نامم”. این ارتباط دایره­ای همیشه وجود دارد، و در شرایط خاص، منجر به بحران­های مالی می­شود. سورس عقده جالبی دارد. به نظر او “معمولا بازارها اشتباهات خود را تصریح می­کنند اما گه­گاه یک کج­فهمی و تشریح نادرست وجود دارد که روشی برای تقویت مجدد روندی پیدا می­کند که پیش از این در واقعیت وجود داشته و به همین منوال مرتبا خود را تقویت می­کند”. از دید سوروس چنین فرایندهای خود تقویتی ممکن است بازارها را به دور از تعادل پیش ببرند. مگر این­که چیزی برای خروج از واکنش انعکاسی اتفاق بیافتد، “زمانی­که این امر اتفاق می­افتد روند مذکور ناپایدار می­شود و زمانی­که تبدیل به یک فرایند خود تقویت شد در مسیر مخالف شروع به حرکت می­کند و باعث یک سیر نزولی شدید خواهد شد”.

سوروس بحث می­کند که “توالی معمولی رونق و ترکیدن یک شکل نامتقارن دارد، رونق به آرامی توسعه می­یابد و به تدریج تسریع می­شود. ترکیدن، زمانی­که اتفاق می­افتد، تمایل دارد کوتاه و شدید باشد. این عدم تقارن ناشی از نقشی است که اعتبارات ایفا می­کنند. همین­که قیمت­ها افزایش می­یابند همین وثیقه و تضمین می­تواند مقادیر اعتباری بیشتری را حمایت کند. قیمت­های در حال افزایش هم تمایل دارند تا موجب ایجاد خوش­بینی شوند و استفاده بیشتر از بدهی برای سرمایه­گذاری بیشتر را تشویق می­کنند. در نقطه اوج رونق، ارزش وثیقه و میزان بدهی به اوج می­رسند. زمانی­که روند قیمت برعکس می­شود مشارکت­کنندگان در معرض خطرند و همان­طور که در همین بحران مشاهده شد، نقد­کردن وثیقه­ها منجر به تسریع فاجعه­آمیز سیرنزولی می­شود. بنابراین به نظر سوروس حباب­ها دو بخش دارند: یکی روندی که در واقعیت جریان دارد و یکی هم کج­فهمی مرتبط با روند. ساده­ترین و رایج­تریم مثال در این­باره مربوط به دارایی­های واقعی است. روند دربرگیرنده یک میل افزایشی به وام­دهی و افزایش قیمت­ها است، کج­فهمی این است که ارزش دارایی واقعی مستقل از تمایل به وام­دهی است. قیمت­ها افزایش می­یابد و اشتباهات پرداخت­های رهنی کاهش می­یابد. این­گونه است که حباب­های بازار دارایی واقعی، همانند حباب فعلی بازار مسکن، شکل می­گیرند. این جالب توجه است که چگونه کج­فهمی در نقاب­های مختلف و با وجود تاریخ طولانی ترکیدن حباب­های بازار دارایی­های واقعی ادامه می­یابد. حباب­ها تنها مظاهر انعکاس­پذیری در بازارهای مالی نیستند بلکه تماشایی­ترین مظاهر این بازارها هم هستند. حباب­ها همیشه در برگیرنده گسترش و انقباض اعتبارات بوده و تمایل به بروز پیامدهای فاجعه­آمیز دارند. از آن­جا که بازارهای مالی تمایل به تولید حباب دارند و حباب­ها باعث وحشت می­شوند بازارهای مالی توسط نهادهای مالی حکومتی تنظیم می­شوند. در ایالات متحده این نهادها شامل فدرال رزرو، خزانه­داری، کمیسیون اوراق و ارز و …. است. سورس بر این عقیده خود پافشاری می­کند که اگرچه بنیادگرایی بازار برمبنای قضایای نادرستی شکل­گرفته است اما به خوبی منافع مالکان و مدیران سرمایه مالی را تضمین می­کند. جهانی­سازی بازارهای مالی به سرمایه مالی اجازه می­دهد تا آزادانه حرکت کند و همین امر مانع از وضع مالیات توسط یک دولت مشخص بر آنها می­شود. مقررات­زدایی مبادلات مالی، همچنین به منافع مدیران و سرمایه مالی نیز خدمت می­کند، و آزادی نوآوری برای کسب سود توسط شرکت­های مالی بالاتر می­رود. صنعت مالی به نقطه­ای می­رسد که ۲۵ درصد از سرمایه­سازی بازار سهام ایالات متحده و حتی درصد بالاتری را در برخی کشورها ارائه می­کند. بنابراین سوروس به بیان نقاط ضعف سیستم مالی فعلی جهانی و به طور خاص نظام مالی امریکا می­پردازد و پارادایم جدیدی را برای بررسی آن ارائه می­کند. البته نقد سوروس با معرفی رویکرد او ادامه می­یابد که من قصد پرداختن به آن را ندارم.   

Previous Entries