هفته گذشته مراسم درگذشت حسین عظیمی بود. یکی او را اقتصاددان روشنفکر میداند و دیگری او را به چالش میکشد. یکی خاطره خوشی از او تعریف میکند، دیگری به یاد تصمیمات سیاستی خواه درست یا نادرست او به نقدش مینشیند. یکی از کتابهایش ایراد میگیرد و میگوید که او در مدارهای توسعهیافتگی قرار نداشت و دیگری ایران امروز در آینه مباحث توسعه را کلیگویی میداند. دیگری از مقاله توزیع مستقیم پول نفت او بهره میبرد و طرفدار یک حزب سیاسی میشود. از سوی دیگر عظیمی کمتر در دانشگاه حضور داشت و دانشجویان کمتر نقدی بر رفتار دانشگاهی او دارند. در این مراسم حمید ناظمان را دیدم، متاسفانه ناظمان جزء آندسته از اقتصاددانان ایرانی است که چیزی برای نقد و بررسی ندارد و در رفتارهایش هم نکته مثبتی برای یاد کردن. از حمید ناظمان نه نوشته مهمی در حوزه علم اقتصاد وجود دارد و نه مقاله منتشر شده داخلی یا خارجی. بنابراین اگر این نقد بر امثال عظیمی وارد است که در چارچوب اقتصاد مرسوم گام بر نداشته، بر ناظمان این نقد وارد است که او در چارچوب اقتصاد هیچ گامی بر نداشته است. ناظمان نه در علم اقتصاد که در جامعهشناسی و فلسفهبافی و روشنفکر مآبی هم حرفی برای گفتن ندارد و اگر یک نفر تصمیم بگیرد رزومه او را ببینید نمیداند که در این روزمه چه نوشته شده است. البته گروهی معتقدند که او طرحهای مطالعاتی چندی انجام داده است. این طرحها اگر هیچ خروجی مکتوبی که بتوان آن را در قالب یک مقاله یا نوشته منتشر کرد نداشتهاند پس میان انجام شدن و نشدنشان چندان تفاوتی نبوده است. از سوی دیگر پژوهشکدههای ایران پر است از این تحقیقات خاک خورده. اگر هم این نقد وارد است که خوب جامعه ایران قدر این تحقیقات را نمیداند باید بگویم که از قضا عظیمی هم در همین جامعه کار میکرد. ناظمان در دانشگاه جای داشت ولی هیچ انتشاری ندارد تا امروز بتوان برمبنای آن او را به چالش کشید. بر مبنای رفتار یک آموزگار مرتب و دانشگاهی خوب نیز او حرفی برای گفتن ندارد. در طول یک ترم تحصیلی او حداکثر سه یا چهار بار در کلاس درس حاضر میشد و البته آنهم با تاخیرهایی یک ساعته و گاه بیشتر. یکبار در حضور یکی از استادان این مساله را بازگو کردیم: خندید و گفت: توقع شما از ناظمان زیاد است، من فکر میکردم او بیش از یک جلسه نیاید. البته اگر هم زود میآمد چندان بحثی برای طرح کردن در کلاس درس نداشت. یادم هست یکروز به اتاقش رفتم و گفتم نمره مرا اعلام کن. گفت شما این درس را افتادهای. گفتم اشکال ندارد فقط شما نمره مرا به آموزش دانشکده اقتصاد اعلام کن تا تکلیف من روشن شود. بعد هم که نمرات را اعلام کرد اسم من در میان اسامی دانشجویان نبود. این رفتار جز بیادبی و در شان یک استاد دانشگاه نبودن بازگوی هیچ چیزی دیگری در وجود او نبود. یادم هست یکبار دیگر رئیس وقت دانشکده اقتصاد از او خواست که به دفتر او بیاید تا در مورد مسالهای صحبت کنند، در اتاقش بود و گفت من نمیآیم. البته این هم از مزایای اقتصاد دولتی ایران برای استادان رسمی دانشکدههای اقتصاد است که درست همانند یک کارمند رسمی میتوانند بدون هیچگونه ترسی از کارکرد مثبت، هر رفتاری میخواهند بکنند. خوشبخت عظیمی است که دیگر از این حرفها پشت سرش نیست. کسی از رفتارهای بیادبانه او با دانشجویان خاطرهای ندارد. اما خوب افتخار ناظمان این است که کسی بودم که این همه در کلاس درس حاضر نشدم. عامل توسعه به ضد توسعه تبدیل شده و هیچکس هم نمیتواند هیچ کاری بکند. بیشک روزی که به اتاق رئیس دانشکده اقتصاد نیامد در دلش همین را میگفت.
نور افکن رو جای خوبی روشن کردین.عالی بود.
ما هم یکی از این استادها در دانشکده امون داشتیم به اسم دکتر ….. بعد در کل ترم بعد از اینکه یه هفته به امتحانها مونده بود، با داد و هوارهای ما تشریف آوردند و فرمودند که به خاطر شماها اومدم و الا این هم نمی امدم. بعد هم سه جلسه برای ما کلاس گذاشتند که همه حرفهاشون نزدیک به ۱۸ صفحه شد. یک کتاب هم معرفی نمودند که مثل کودکان دبستانی به ما گفتند بدون این کتاب سر کلاس تشریف نیاورید (الان خودم از خودم خجالت میکشم که چقدر مثل یه احمق رفتم و کتاب رو خریدم، آدم وقتی جوونه چه حماقتهایی که نمیکنه؟) بعد هم
گفتند که بروید و جزوه رو از انتشارات دانشگاه بگیرید برای امتحان بخوانید. احتمالا حدس میزنید دیگه: جزوه مربوطه چیزی نبود جز سی صفحه اول همون کتاب که در قطع آچهار چاپ شده بود. کتاب هم ترجمه ای از ایشون و رفقاشون بود. روز امتحان با چهره خندان مدیر گروهمون روبرو شدیم که با پوزخندی به ما میگفتند استاد اتون سوالی به ما نداده برای امتحان و باید بنشینید تا ایشون رو پیدا کنیم. سه ساعت هست که زنگ میزنیم و ایشون گوشی اشون خاموش هست و نیم ساعته که روی گوشی منشی دفترشون دایورت شده. خلاصه بعد از یک ساعت معطلی ما در جلسه امتحان، استاد رو پیدا کردند و ایشون فرمودند: “ای وای من یادم رفته بود دانشجوهام امروز امتحان دارند.” !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد هم همون موقع ۶ عدد سوال نوشته بودند که ۵ تاش رو باید جواب میدادیم و فکس کرده بودند دفتر دانشگاه و…. بعدها معلوم شد که نمره ها هم وجبی بودند و … البته ایشون ترم بعد سنگ تموم گذاشتند و روز امتحان تشریف آورده بودند که جلسه سوم کلاسی رو با بچه ها برگزار کنند که متوجه شده بودند آن روز، روز جلسه امتحان هست و دو عدد سوال پای تخته نوشتند و رفتند. در آخر ترم هم به رییس دانشکده گفته بودند که “خیلی خوشحال باش که حضور من در دانشکده شما باعث بالا رفتن اعتبار دانشکده اتون شده”!!!!!!!!!!!!!!!!!! به حسابداری هم فرموده بودند اگر یک روز پرداخت حقوقم دیر شود میدهم در اینجا رو ببندند!!!!!
این داستان شما من رو یاد این استادم انداخت.
این رو هم یادم رفت که استاد مربوطه با یک ترم تاخیر نمره های دانشجوها رو یکی در میون و قر و قاطی اعلام کردند. بعدش هم کلی منت سر ما گذاشتند که اصلا نمره ها رو دادند. تازه فرمودند به نظرتون تصحیح ۲۰ تا برگه امتحانی کار ساده ای است؟؟ بعدها منشی دفترشون فرمودند که مثل اینکه برگه های امتحانی دانشجوها رو هم یکی از خانمهای همکارشون تصحیح میکنند و …