از فروش فرزندانتان امتناع کنید چراکه فکر می کنید آنها بعدا ارزش بیشتری برای شما خواهند داشت
همیشه به بانک یا یک موسسه مالی می روید تنها به امید اینکه اطلاعاتی کسب کنید
کارشناس پول هستید اما همانند یک سیل زده لباس می پوشید.
زبان ساده انگلیسی را به حرف های قولمبه سولمبه غیرقابل فهم ترجمه می کنید.
فکر می کنید که “عرضه و تقاضا” پاسخ خوبی برای هر سوال هستند، مثلا این سوال: “بچه ها از کجا می آیند”؟
تصمیم دارید که فرزندتان را به منظور حداکثر کردن ارزش تنزیل شده فعلی اعتبار مالیاتی فرزند به جای ژانویه در دسامبر به دنیا بیاورد.
فکر می کنید که بهترین شاهد گرمای جهانی این نیست که هرساله برف ها آب می شوند یا هر ساله گل ها شکوفا می شوند بلکه این است که هرسال کریسمس فصل فروش شروع می شود.
مالیات ها شما را گیر می اندازند چراکه ناکارا هستند
هر یک از قطعات زیر تنها در شرایط رمانتیک به ذهن آدمی می آیند: “حداکثرسازی مطلوبیت مشترک”، “نه امشب، عسل، من یک اکسترنالیتی دارم”، “کاهش تولید نهایی نیروی کار”.
شما تمام وقت خود را در دانشگاه یا یک بخش عمومی دیگر صرف گفت وگو درمورد اینکه بخش خصوصی بزرگ چه مزایایی دارد کرده اید
شما نمی توانید خون بدهید بدلیل این که رگ های شما پر از روغن موتور و سکه های کوچک هستند
شما یک رمان عاشقانه نوشته اید که شامل پاراگراف زیر است: “من دست راستم را زیر سر و گردنش می گذارم، دست چپم را پشت او می گذارم و دست نامرئیم را روی رانش می گذارم.
شما هرگز به یک خدمتکار بیش از ۶٫۴۵% انعام نداده اید چرا که دقیقا درک می کنید که اقتصاد ما چگونه ازانفجار تورم رنج می برد زمانیکه این پیشخدمت می خواهد با این پول کفش بخرد.