تنها چیزی که از کلاس درسش به یاد دارم این است که برف کالای عمومی بود یا خصوصی؟ راستش را بخواهید سوالات امتحانی این استاد خیلی سخت و گیجکننده بود و میانگین نمرهها هم تقریبا پایین. هرگز یادم نمیرود چه درس اقتصاد توسعه بدی با او گذراندم. در پایان یکی از امتحانات چند سری از سوالات امتحانی را برداشتم و یواشکی با خودم بردم. نمره بچههای دوره بعد خیلی بهتر شد! روزی این استاد در کلاس درس سوالی پرسید و ما جواب ندادیم. از کوره در رفت و گفت از این به بعد فقط برای دیوار درس میدهد و رو کرد به دیوار و …. گروهی به نشانه اعتراض کلاس را ترک کردند و بقیه هم نشستند. انحصارگر قیمتش گاهی اوقات خیلی بالاست. چارهای نبود. اما همین استاد تنها کسی بود که وقتی میخواستیم به اردوی دانشجویی برویم حاضر شد با ما بیاید. ابتدا چندان از حضورش خرسند نبودیم. اما وقتی روزبه فرید شروع کرد به خواندن آهنگی از ویگن، «گلنسا»، دیدم اشک از گوشه چشمان استاد روان شد و درخواست پخش خواندن مجدد آن را داشت و بعد از آن بود که دوستی ما تشدید شد! در طول سفر درسهای بزرگی در زندگی به ما داد. یادم هست همیشه میگفت «ناهار مجانی در اقتصاد وجود ندارد». در قشم شرکت فلات قاره «ناهاری مجانی به ما داد و کلی با هم سر این موضوع خندیدیم». شنیدم که بازنشسته شده. حالا دیگر دانشجویان اقتصاد شیراز یاد نمیگیرند که برف کالای عمومی است یا خصوصی!
خاطرات و خطرات اقتصادی ۲: دستکاری مدل و دیتا جوریشن
پایاننامه از جمله دردسرهای بزرگ دوره کارشناسی ارشد است. پایاننامه من درباره خنثایی پول در اقتصاد و انتظارات عقلایی بود. شاید مهمترین مشکل در پایاننامه این است که اگر موضوع آن را براساس یک مقاله خوب انتخاب کنید باید حتما به همان نتایج برسید و هر نتیجهای جز آن از نظر استادان مورد قبول نیست و همین عاملِ دستکاری در نتایج مدل یا دیتاجوریشن است. یادم هست من نتایجی متضاد با اصل مقاله که متعلق به هاشم پسران بود بهدست میآوردم و راهنمای من قبول نمیکرد و میگفت تو کارت خوب نبوده و من خودم باید آن را حل کنم. البته منظور از حل در این قبیل موارد یعنی کاری کنم که به جواب برسد. البته انتخاب موضوع خودش یک گرفتاری عظما است و استادی را میبینید با تخصص خرد که کلانکار شده و برعکس. من که استاد راهنمایم را سهبار بیشتر ندیدم. معضل بعدی گردآوردن استادان در یک روز و یک ساعت مشخص است. در دانشکده اقتصاد علامه از بچههای دوره ما امضا گرفته بودند که بعد از ترم ۴ بهازای هر ترم اضافه یک نمره کم میکنند. حالا فرض کنید یکنفر یک درس مهم! مثل اقتصاد اسلامی را بیفتد. چطور باید کاری کند که درسش در ۴ ترم تمام شود. از من دو نمره کم کردند و هرگز حاضر نشدند در برگه فارغالتحصیلیم این موضوع را بهصورت مکتوب بنویسند. تنها کسی که پایاننامهام را مطمئنم که نخواند استاد مشاورم بود و تنها کسی بود که با کمکردن ۲ نمره هم مخالف بود و باز او تنها کسی بود که در روز دفاع مرا از یک گرفتاری بزرگ نجات داد. استاد داور که خود را شاگرد انگل و گرنجر میدانست معتقد بود فصل چهارم پایاننامه باید حذف شود و اینجا بود که مشاور به دادم رسید. روز دفاعم ندا هم به دانشکده آمده بود که ناگهان یکی از نگهبانان به سراغ ما آمد و گفت رئیس وقت دانشکده از پنجره اتاقش شما را دیده و میگوید خانم چون روسری سر دارد باید از دانشکده خارج شود! چه رئیس گرفتار و پرمشغلهای! به من ۱۹ دادند و بعد هم شد ۱۷٫ ولی گمان نمیکنم در پایان پایاننامه چیزی جز همان شیرینی و آبمیوه در یادها و خاطرهها بماند.
یاد و خاطره منوچهر فرهنگ هم هرگز یادم نمی رود. خدایش رحمت کند.
خاطرات و خطراتی اقتصادی ۱
حکایت من و تمام کسانی که روزگاری خواسته یا همانند من ناخواسته وارد دانشکدههای اقتصاد شدند در برخی موارد شبیه به هم است. اولین مفهومی که استادان کوشیدند به ما یاد دهند مفهوم کمیابی بود. دانشکده اقتصاد شیراز در سال ۱۳۷۶ شش یا هفت استاد داشت که همگی بهطور انحصاری چند درسی را تدریس میکردند. یکی اقتصادهای بخش عمومی ۱ و ۲ را در انحصار خود داشت و دیگری اقتصاد خرد ۲ را. جالب این هم این بود که مدام ما در درسهای مختلف میشنیدیم که انحصار در حوزه اقتصاد مذموم است و شرایط رقابتی موجب بهبود کیفیت میشود. همیشه در این فکر بودم که تو که لالایی میخونی چرا خودت خوابت نمیبره. همان سالها بود که اقتصاددان جوانی به نام محسن رنانی به شیراز آمد و سبک و سیاق گفتمان او با تمامی استادان شیرازی من متفاوت بود و راستش بیشتر به دل من نشست. آن روزها رنانی درباره عقلانیت گفتوگو میکرد. همان سالها یکبار هم فرشاد مومنی به شیراز آمد که چیزی از سخنرانی او دستگیرم نشد. در شیراز استادی داشتیم به نام محمد حسین ذوالنور. مردی خوشتیپ و با سواد. شیوه تدریسش برای من تا آن زمان بینظیر بود. اما راستش را بخواهید توقعات دیگری هم از استاد داشتم که او آنها را برآورده نمیساخت.
بعد به دانشکده اقتصاد علامهطباطبایی رفتم. عباس شاکری را اولینبار بود که میدیدم. شیوه بیان او را متوجه نمیشدم، بعد از کلاس از بچهها پرسیدم و دیدم که آنها نیز همین مشکل من را داشتند. اما نکته جالب برایم میزان مطالعاتش بود و حافظه و ارجاعاتش به کتب مختلف حیرتآور. همان روزها حسین عظیمی را دیدم. نگاه آرامی داشت و بسیار پر صبر و حوصله بود، یادم هست محسن رنانی انتقادات بسیار تندوتیزی را در زمینه برنامهریزی به او نسبت داد و او با صبر حوصله گوش. اما بعدها که دیدم برخی او را با آمارتیاسن مقایسه میکنند و آراء هر دو را خواندم دیدم شباهتی به او ندارد. عظیمی شاید از دیدگاه برخی اقتصاددانان و اقتصادخوانان از ایران آن روزها حلوتر بود اما واقعیت این است که از جهان آن روز خیلی عقبتر بود. علامه نزدیک به ۵۰ اقتصاددان داشت که آن روزها ستاریفر و شرکاء در مهمترین نهاد سیاستگذاری کشور حضور داشتند و این برای من که از دانشکده اقتصاد کوچکی آمده بودم جالب بود. یادم هست که با استادی درس داشتیم که در طول ترم تنها سه یا چهار جلسه در کلاس درس حضور یافت و هرگز وقعی به رئیس دانشکده نمیگذاشت. در ترم دوم یکروز بهسراغ دکتر بهکیش رفتم و گفتم میخواهم پایاننامهام را با شما بردارم. گفت چرا؟ گفتم بهدلیل خوشتیپی شما. اما خوب به دلایلی این اتفاق نیفتاد. ترم بعد بود که دکتر درخشان به این دانشکده آمد و خیلی سروصدا کرد. ما درس نظامهای اقتصادی را با ایشان داشتیم. چیزی که من از او یاد گرفتم کمتر نظامها بود بیشتر مقاله نویسی بود. تقریبا پوست از سرم کند تا مقالهام را تائید کرد. اما همیشه یک سوال برایم وجود داشت که شیوه پذیرش پایاننامه توسط ایشان براساس چه معیاری بود؟ استاد دیگری داشتیم که بدون خواندن پایاننامه چنان دفاعی از دانشجو میکرد که حیران میماندی. یکی هم بود که در کلاس درس میگفت رئیس دانشکده الان جوجهای بیش نیست. علی عرب مازار یزدی کسی بود که مرا از شر این دانشکده اقتصاد رها کرد و امیدوارم هرکجا هست سلامت باشد. راستش من اگر یکبار دیگر بخواهم در دوره کارشناسی درس بخوانم همان شیراز را انتخاب میکنم و در دوره ارشد علامه را انتخاب نمیکنم. تا مدتی پیش از میان اقتصاددانان دانشگاهی ایران درخشان را دوست داشتم اما حالا دیگر هیچکدام را دوست ندارم. از میان نزدیک به ۱۷۰ واحدی هم که پاس کردم اقتصاد اسلامی را افتادم و وقتی خبر بازنشستگی استادش را شنیدم چندان ناراحت نشدم. حالا هم دیگر آن روزها گذشته و به فکر …. از میان همکلاسیهای آن روزهایم گروهی الان دکتر اقتصاددان شدهاند و گروهی هم برای تحصیل به خارج از کشور رفتهاند و البته هر دو گروه مرا تحویل نمیگیرند. یکی هم در گذشت (سعید احمدی، یادش گرامی باد).
برترین کتابهای اقتصادی سال ۲۰۰۹
برترین کتابهای اقتصادی سال ۲۰۰۹٫
از این میان کتاب لردهای مالی، بانکدارانی که جهان را تغییر دادند به زودی روانه بازار می شود. تاجایی که من می دانم نام نویسنده لیاقت احمد است نه لایکوات احمد.
خلقیات ما
خلقیات ما ایرانیان کتابی است از محمد علی جمالزاده. رفتهای دَرَکه پیادهروی کنی تا شاید این سنگ کلیه لعنتی بیفتد و بعد هم اُملتی بخوری که میبینی یکی در میان قلیانفروشان بساطش را پهن کرده و کتاب میفروشد. در میان این قلیانفروشان و قلیانکشانی که هنوز برایت سوال است چگونه ساعت نُه صبح میکِشند و دود میکنند، مشغول دیدن کتابهایی که میبینی فریبرز رئیس دانا هم کنارت ایستاده. جلوتر که میروی بهروز هادی زنوز هم. اولی تو را یاد سوسیالیسم میاندازد و دومی بازنشستگی. همین دیروز خبر بازنشستگیش را خواندم. نیمرو باکره یا عدسی؟ املت. چایی چندِ؟ دختری را میبینی که این همه بالا آمده و حالا پفک و پاستیل از کیفش درآورده و به دوستش میگوید بیا. یاد مباحاثات رژیم غذایی بچههای شرکت میافتم و البته صد گِرَم اضافه وزن خودم. مقوله اقتصاد سیاسی چاقی از موضوعات مورد علاقه من است که اگر کسی پیدا شود و پولی بدهد حاضرم یک مقاله جدی درباره آن بنویسم. کفشهای خانم بیشتر مناسب رفتن به عروسی است تا کوه. باخودم فکر میکنم این خانم اگر در مسابقات دویدن با کفشهای پاشنه دهسانتی شرکت کند قهرمان میشود. یک سوال هم دارم. ظاهرا مدال نقره مصرف لوازم آرایشی در جهان متعلق به ماست. این خانمها حالا که به کوه آمدهاند اینقدر آرایش دارند، اگر بخواهند به عروسی بروند چقدر؟ چقدر راه سخته، بیا برگردیم. برگردیم بخوابیم. تو که دیشب میدونستی امروز صبح با من قرار داری، پس چرا دیشب زودتر نخوابیدی؟ خوابم نَبُرد. نَبَرد پرسپولیسیها در کوه جالب است. آقا زود جمع کنین امروز میخوایم امروز بریم آزادی. آزادی همیشه به معنای آزادی برای کسانی است که متفاوت میاندیشند، رزا لوکزامبورگ. لوکزامبورگ بالاترین درآمد سرانه را دارد. دارد از علی دایی دفاع میکند که حسین علیزاده از کنارت رد میشود. علیزاده پای ثابت کوه …. کوه هم کوه دماوند. دماوند یا دیو سپید پای دربند. دربند بهتر است یا درکه؟ … اینجور متنها باید کوتاه باشد، خوانندگان وبلاگ را خسته میکند!