سال ۱۳۸۰ روزهای پایانی دوره کارشناسیم را می گذراندم. یکی در اتاقم در خوابگاه ارم شیراز را زد و یک سرسوئیچی چوبی بهم داد. روش نوشته بود: ۸/۸/۱۳۸۸ ساعت ۱۰ صبح حافظیه. بعد از چند روز دیگر آن دوست و بعضی دیگر از دوستان را ندیدم. اما خوب برای ما مرسدسی های ضیافتی رفتن به سر چنین قراری از نان شب هم واجب تر است. فردا شب ساعت ۶ حرکت می کنم تا جمعه صبح سر قرار باشم. امیدوارم همه بیایند. هر چند می دانم چند نفری خارج از کشور هستند و شاید نیایند. گروهی هم بدون شک فراموش کرده اند. شاید هم همه بیایند.
امکان(نا)پذیری تصمیمگیری در سلامت
خواهرم در اداره بهداشت و درمان شهرستان نسبتا کوچکی مشغول بهکار است. چند روز پیش گفت ما با یک مساله دشوار روبرو شدهایم و تصورم این است که پرسش ما اقتصادی است؟ مساله این است که ما تعداد محدودی واکسن آمفلوانزا داریم و تعداد متقاضیان زیاد است و متنوع و سه گروه خاصتر از دیگران. ۱- گروه اول متقاضیان افراد سالمند هستند که بهدلیل فراغت بیش از حدشان هر روزه به ما مراجعه میکنند و توقع دریافت بهترین و بیشترین خدمات درمانی بهداشتی را هم دارند. ۲- گروه دوم متقاضیان کودکاناند که والدینشان معتقدند فرزندان کوچک ما آینده این جامعه را میسازند و باید این واکسن به فرزندان ما تعلق گیرد. ۳- گروه سوم متقاضیان هم کسانی هستند که حاضرند پول بیشتری برای دریافت این واکسن برای اعضای خانوادهشان بپردازند. البته خواهرم بر این محدودیت هم تاکید کرد که ما میخواهیم بیشترین استفاده را از این واکسنها بکنیم، به قول اقتصادیها مطلوبیت کل را حداکثر کنیم. حال تو که اقتصاد خواندهای بگو ببینم راهحل چیست؟
با مثالی که از کتاب آمارتیاسن، توسعه بهمثابه آزادی، در ذهن داشتم مساله را برایش تشریح کردم: آمارتیاسن میگوید حسن میخواهد باغچهاش را سروسامان دهد و برای این کار سهنفر متقاضیاند. احمد، محمد، حامد. او تنها میتواند یکی از این سه نفر را انتخاب کند و برایش فرقی نمیکند چه کسی این کار را انجام دهد. فقط میخواهد بهترین فرد را انتخاب کند؟ در میان این سه نفر احمد فقیرترین فرد است و حسن با خودش فکر میکند چه چیزی بهتر از خوشحال کردن یک فقیر. اما یکی از دوستانش به او میگوید محمد بهتازگی بیکار شده و از نظر روانی افسردهترین فرد است، در حالیکه احمدو حامد به فقر عادت دارند، بهتر است محمد را از فقر تازه نجات دهی. لذا اگر محمد کار را بهدست بیاورد خیلی خوشحالتر از آن دو خواهد شد. لذا حسن با خود میگوید رفع غم از زندگی یک انسان شریف بهترین کار خیری است که میتوانم در زندگیام انجام دهم. اما بهناگاه باخبر میشود که حامد یعنی نفر سوم هم دارای یک بیماری است و با دریافت دستمزد ناشی از این کار میتواند خود را درمان کند و کیفیت زندگیش بهبود مییابد.
حسن گیج و سرگشته شده و نمیداند باید چه بکند؟ اگر تنها در مورد یک نفر اطلاعات داشت بهراحتی میتوانست تصمیمگیری کند، اما حالا نمیتواند. خواهرم گفت خوب حالا حسن چه کار کرد؟ گفتم او براساس اهمیت اطلاعاتی که در اختیار دارد تصمیمگیری میکند. »اصل تساوی» بر فقر و درآمد تاکید میکند و در مورد احمد صادق است، «اصل مطلوبیت» که بر لذت و شادمانی تاکید دارد در مورد محمد و «اصل کیفیت زندگی» درباره حامد. حالا تو اگر جای حسن بودی براساس کدام اصل تصمیم میگرفتی؟
خواهرم عصبانی شد و گفت من یک سوال پرسیدم و تو بهجای اینکه جوابم را بدهی بدتر مرا گیج میکنی؟ شما اقتصادخوانها فقط بلد هستید آدم را گیجتر کنید. گفتم راستش ما اقتصادیها فقط میتوانیم مساله را برای تو تشریح کنیم؟ آخر با این تشریح شما که ما نمیتوانیم تصمیمگیری کنیم؟ شما بیشتر حکایت از امکانناپذیری تصمیمگیری میکنید تا امکانپذیری. یاد کنث ارو افتادم و قضیه امکانناپذیری او.
فرهنگ فوتبال
امروز برای دیدن بازی پرسپولیس – سپاهان به ورزشگاه آزادی رفتم. داور در دقایق پایانی یک رفتار غیرورزشی انجام داد و نتیجه اش این بود: توپ، تانک، فشفشه؛ داور دقت کن. دنیا پرسپولیس.
الان برنامه نود شروع شده است. مدیرعامل ابومسلم می گوید: ما یا ژانتیگانا را می آوریم، یا نادر دستنشان را.این یعنی همان خانم شقایق و آقای گودرزی. لمپنیسم به همراه دروغگویی به ذات فرهنگ فوتبال تبدیل شده است.
انتخابات و مطلوبیت درآمدی
شهروندان به مثابه افراد عقلایی انتخابات را دقیقا ابزاری میدانند تا به وسلیه آن دولتی انتخاب شود که بیشترین منافع را برایشان به همراه بیاورد. هر فرد میزان مطلوبیت درآمدی خود را با توجه به وعدههای انتخاباتی کاندیدای مورد نظر خود برآورد میکند. برای مثال، در شرایط فعلی، افراد مطلوبیت درآمدی خود از وعدههای انتخاباتی محمود احمدینژاد، میرحسین موسوی و کروبی را با هم مقایسه میکنند و در ازای همین تخمین، به کاندیدای مورد نظر خود رای میدهند. مهمترین عاملی که برآورد فرد از عملکرد آتی هر حزب را تحت تاثیر قرار میدهد، وعدههای انتخاباتی احزاب درباره آینده نیست، بلکه عملکرد آنها در دورهای است که رو به اتمام باشد. به عبارت دیگر رایدهی فرد به این امر بستگی دارد که فرد میان درآمدی که عملا در حال حاضر و در نتیجه اقدامات دولت حاکم (برای مثال محمود احمدینژاد) به دست میآورد و درآمدی که میتوانست با روی کار آمدن کاندیدای دیگر ( مثلا: کروبی و احتمالا موسوی) به دست بیاورد، مقایسهای انجام دهد. اما در این میان عملکرد فعلی حزب حاکم مهمترین عامل در تحلیل او برای رایدهی خواهد بود. اما پرسش این است که آیا دولت از این تجزیه و تحلیل افراد بیخبر است؟ بدون شک خیر. دلیل این امر هم این است که با تصمیمگیری دولت در هر زمینهای گروهی از شهروندان راضی و گروهی دیگر ناراضی خواهند بود چراکه دولت در تصمیمگیریهای خود اهدافی (راهبردی) دارد. اما دولت هرگز به طور عمدی رای یک شهروند را به رای شهروند دیگر ترجیح نمیدهد. اما باید دید آیا شرایطی وجود دارد که دولت بهعمد رای یک فرد را به رای دیگری ترجیح دهد؟ به نظر میرسد پاسخ منفی است چراکه در یک نظام دموکراسی و با حق رای برابر برای افراد، اینگونه نخواهد بود. اما اگر دولت طرفدار خروج عدهای از بازیگران از انتخابات و رایدهی باشد شرایطی را فراهم میآورد که گروهی به نشانه اعتراض دست به خروج از انتخابات بزنند و رای ندهند. در نتیجه همین امر، رضایتمندان از رفتار و تصمیمگیری دولت در انتخابات شرکت میکنند و به نفع او رای میدهند. زیبایی امر سیاسی این است که گاهی اعتراض در عرصه سیاست معمولا در قامت خروج خودنمایی میکند.
ناکارآمدی خروج و اعتراض در اقتصاد دولتی
آلبرت هیرشمن دو استراتژی خروج و اعتراض را به مثابه دو گزینه برای تغییر وضع نامطلوب پیشروی مصرفکننده مطرح میکند. فرض کنید فردی گزینهای با مشخصات نامطلوب دارد. میتواند آن مشخصات را ثابت تلقی نماید و سپس با خروج خود یک گزینه بهتر را جستجو کند؟ یا میتواند به گزینه خود بچسبد و برای تغییر مشخصات آن تلاش نماید تا شرایط گزینه مورد نظر بهتر شود؟ هیرشمن گزینه اول را خروج و گزینه تغییر مشخصات را استراتژی اعتراض مینامد. هیرشمن اعتراض را چنین تعریف میکند: “اعتراض به عنوان هر تلاشی برای تغییر در مقابل گریز از وضعیت قابل اعتراض تعریف میشود”. وقتی مصرفکننده یا مشتری با کاهش کیفیت محصولات و خدمات تولیدکننده یا فروشنده روبرو میشود در یک فضای رقابتی یا شبهرقابتی گزینه خروج را انتخاب میکند. اما در اقتصادهای دولتی انتخاب گزینه خروج امکانپذیر نیست. برای مثال اداره پست را در نظر بگیرید. در یک اقتصاد دولتی مانند ایران که تنها یک اداره پست دولتی وجود دارد و مصرفکنندگان چارهای جز استفاده از خدمات آن ندارند انتخاب استراتژی خروج تقریبا غیرممکن است. برای مثال اگر فرد بخواهد بستهای را پست کند حتی اگر هیچ اعتمادی هم به کیفیت خدمات اداره پست نداشته باشد باز هم چارهای ندارد: به عبارت دیگر یا باید از ارسال بسته پستی از طریق پست خودداری نماید یا اینکه با وجود همه ناکارآمدیهای این سیستم، از آن استفاده کند. اما چرا در این موارد اعتراض نمیتواند به کمک مصرفکننده بیاید؟ فرض کنید فرد از کیفیت خدمات ارائه شده توسط اداره پست ناراضی باشد، اگر به آن رجوع کند و اعتراض خود را اعلام نماید کارمندان رسمی اقتصاد دولتی این اداره حتی میتوانند به او جواب سر بالا بدهند یا حتی جواب ندهند. این افراد معمولا درآمد خود را وابسته به مشتری و کیفیت خدمات خود نمیدانند. آنها میدانند که مصرفکننده در شرایط وجود انحصار پستی هیچ چارهای ندارد و باید از خدمات ناکارآمد و در عین حال کاهنده مطلوبیت آنها استفاده نماید. البته در مواردی هم در یک اقتصاد دولتی حق انتخابهایی نیز در کنار سازمانها و نهادهای دولتی برای مصرفکننده وجود دارد که باید شرایط آنها نیز بررسی شود. برای مثال نظام آموزش و پرورش را در نظر بگیرید. اگر روزگاری مردم از کیفیت آموزش مدارس دولتی راضی نبودند هیچ گزینه جایگزینی وجود نداشت. اما امروز مدارس غیرانتفاعی (و به گمان من صددرصد انتفاعی) و خصوصی در کنار مدارس دولتی وجود دارند و مصرفکننده در صورت نارضایتی از مدارس دولتی میتواند دست به انتخاب گزینه خروج بزند. اما باز هم اگر در مورد مدارس دولتی گزینه خروج انتخاب شود و اقبال عمومی برای استفاده از آنها کاهش یابد هیچ دلیلی وجود ندارد که کیفیت خدمات آموزشی نظام آموزشی غیرانتفاعی درست همانطوری باشد که آنها توقع دارند و مهمتر اینکه نظام دولتی به سرعت خود را تغییر دهد و کیفیت خدمات آموزشی خود را افزایش دهد. به یک دلیل ساده: چراکه همه مشتریان نظام آموزش و پرورش دولتی در صورت ناکارآمدی نظام آموزش و پروش دست به اعتراض نمیزنند. دقیقا همان کسانی گزینه خروج را انتخاب میکنند که “بیشتر از همه به کیفیت خدمات و محصولات اهمیت میدهند و از اینرو مشتریانی هستند که فعالترین و مطمئنترین و خلاقترین عاملان اعتراض خواهند بود”. دلیل ساده این پارادوکس هم این است که بسیاری از مشتریان نظام آموزش و پرورش کسانی نیستند که نسبت به افت کیفیت خدمات آن واکنش نشان دهند. از سوی دیگر اگر گردانندگان مدارس غیرانتفاعی نیز از این نکته آگاه شوند که خروجکنندگان از نظام دولتی به دلایلی دیگر به سراغ آن نمیروند ممکن است کیفیت خدمات و محصولات خود را افزایش ندهند. بنابراین مهم این است که میزان نفوذ گروههای خروجکننده و اعتراضکننده شناسایی شود. به قول هیرشمن بهتر است که هر بنگاه اقتصادی ترکیبی از مشتریان زرنگ و تنبل داشته باشد تا به برکت وجود تنبلها، بنگاه پشتگرمی مالی مورد نیاز خود را داشته باشد و بتواند به اعترض زرنگها واکنش نشان دهد. اما در مواردی مانند نظام آموزش و پرورش دولتی یا نظام بهداشت و درمان مهم است که اعتراضکنندگان چه کسانی هستند. اگرچه در مواردی مانند نظام آموزش و پروش خروج و اعتراض میتوانند ناکارآمد باشند اما حداقل از نظر روانی میتوانند موجب تسکین مقطعی مصرفکنندگان ناراضی باشند. اما درمورد اداراتی مانند پست که گزینه جایگزینی وجود ندارد چه باید کرد؟