رابطه حزبی و کنش سیاسی را میتوان به سه روش تشریح کرد. اول؛ احزاب از این نظر که اشکال معینی از رفتارها را در میان پیروان خود ترویج میکنند و همچنین از نظر میزان درگیری رهبران سیاسیشان در انواع مختلفی از فعالیتهای سیاسی با هم تفاوت دارند. هویت حزبی میتواند انگیزه مستقیمی برای مشارکت سیاسی در انتخابات باشد، و اعضای حزب هم معمولا سعی میکنند در راستای خواستهها و انتظارات رهبران حرب قدم بردارند. دوم؛ اعضای احزاب مختلف، احتمالا، ترجیحات متفاوتی نیز در مورد کالاهای عمومی و اهداف سیاستی دارند. برداشتهای افراد حزب از اثربخشی بالقوه و اخلاقی بودن رفتار سران حزب برای دستیابی به این اهداف متفاوت است. از اینرو میتوان تفاوتهای رفتاری احزاب را براساس انگیزههای مرتبط با کالاهای عمومی توضیح داد که انگیزه مشارکت را در افراد بیشتر میکند. سوم؛ سایر انگیزههای مادی، اجتماعی و روانشناسی نیز میتواند به هویت حزبی و مشارکت سیاسی مرتبط باشند؛ برای مثال ممکن است اعضای احزاب مختلف برداشتهای متفاوتی از آسیب ناشی از مشارکت در فعالیتهای اعتراضآمیز داشته باشند. اما در این میان به گمان من مساله کالاهای عمومی از اهمیت زیادی برخوردار است. البته کالاهای عمومی فقط کالاهای عمومی مانند پارک و تلفن عمومی نیستند؛ بلکه نارضایتی از سیاستهای مختلف یک دولت و اثبات هر روزه شهروند بودن، در خصوص مشارکت سیاسی در انتخابات بسیار مهم تلقی میشوند. برای مثال در کشوری مانند آلمان حزب سبز از اینکه دولت برای امور نظامی پول هزینه کند ناراضی خواهد بود و برای نشان دادن مخالفت خود با این سیاست در انتخابات شرکت میکند. به عبارت دیگر میزان مطلوبیت و رضایت فردی شهروندان از سیاستهای مختلف دولت میتواند انگیزهای برای حضور در انتخابات باشد. اما از سوی دیگر، براساس نظریه کنش و رفتار عقلایی تقاضا برای کالاهای عمومی لزوما منجر به مشارکت سیاسی اعضای یک حزب نخواهد شد: به دلیل مساله سواری مجانی از یک سو و ناامیدی آنان از موفقیت کنش جمعی. در مورد دوم؛ ابتدا افراد باید مطمئن شوند که کنش جمعی و مشارکت در انتخابات موفق خواهد شد. اما مشخص است که حتی احتمال قوی برای موفقیتآمیز بودن کنش جمعی مشارکت سیاسی در انتخابات، انگیزه لازم برای حضور در انتخابات را به تنهایی برای فرد فراهم نمیکند. مساله سواری مجانی وارد عمل میشود و همین امید موفقیت در انتخابات پای بسیاری را برای حضور در آن سست میکند. اما حداقل دو مساله میتواند بر سواری مجانی غلبه کند: برداشت فرد از اینکه او میتواند تاثیرگذار باشد و در کنش جمعی نقش بهسزایی ایفا کند؛ تشویق همگانی برای حضور در انتخابات یا همان “عقلانیت جمعی”. در حالیکه عقلانیت فردی در انتخابات دلالت بر سواری مجانی میکند، عقلانیت جمعی دالبر حضور و مشارکت در انتخابات و نقض مساله پارادوکس رایدهندگان است. به عبارت دیگر اینجا اعضای یک حزب به این نتیجه میرسند که وحدت جمعیشان میتواند عامل موفقیتشان برای دستیابی به کالاهای عمومی مورد نظرشان باشد: این کالای عمومی میتواند هر چیزی باشد.
بیمه: خروج یا تعهد؟
امروز با یکی از دوستان بیمهای بحثی داشتیم: سوال او این بود: چرا همینکه شخص خودرو خود را بیمه میکند بیاحتیاطی او بیشتر میشود؟ گفتم علم اقتصاد برای این مساله پاسخ مناسب و جالبی دارد: علم اقتصاد از این مساله با نام مخاطرات اخلاقی نام میبرد؛ به این معنی که در اثر وجود بیمه کامل در برابر نتایج تصادف، مطمئنا، احتمال بیاحتیاطی و در معرض تصادف و خطر قرار گرفتن توسط بیمه شده نیز بیشتر شود. همینجاست که استراتژی تعهد پا به میدان میگذارد و میگوید که: برای برخورد با مخاطرات اخلاقی باید روشهایی برای حرکت به سمت منطق تعهد ایجاد شود؛ باید بیمهشده را در معرض برخی از هزینههای تصادف قرار داد؛ برای مثال فرانشیز بیمه و پرداخت حق بیمه در بیمههای درمانی. اما اگر بیمهشده تصور کند که کل هزینهها بر دوش بیمهگذار است بدون شک همیشه در معرض مخاطره اخلاقی است. به عبارت دیگر در این مورد منطق خروج چندان جواب نمیدهد.
بعد از آن بحث به استراتژی مقابله با ریسک رسید. خرید سهام مثال جالبی بود تا بتوانم منظورم را بهتر برای او تشریح کنم: استراتژی خرید سهام این است که همه تخممرغهای خود را در یک سبد نگذارید. فرد اغلب پاسخی غیرارادی را برای مقابله با هر مساله ریسک پیدا میکند؛ راهحلی که در استراتژی خروج باب است؛ همه تخممرغهایتان را درون یک سبد نگذارید یا منابع مالی را بهجای یک یا چند شرطبندی بزرگ برای شرطبندیهای کوچک مورد استفاده قرار دهید. توصیه گوناگونسازی برای تقسیم تخممرغها میان تعداد زیادی سبد این فرض ضمنی را در بردارد که سبدها داری مشخصات ثابتی هستند ( برای مثال فرض میشود با یک احتمال معین تخممرغهای درون سبد، با افتادن یا لغزش سبد خواهند شکست). در مقابل گروهی دیگر معتقدند: اگر مشخصات برخی از سبدها به طور معناداری بتواند با بذل توجه و کنترل بر یک یا چند سبد تغییر کند، در این صورت استراتژی دوگانه کاهش خطر ظهور میکند. همه تخممرغهایتان را در یک یا چند سبد بگذارید به دقت مراقب آنها باشید، و مطمئن باشند که سبدها نمیلغزند و نمیافتند. بهواقع منطق تعهد از طریق مشخصات انعطافپذیر وارد عمل میشود در حالیکه منطق خروج چندان به این موضوع علاقهای ندارد.
انتخابات هم از هیمن منطق پیروی میکند: شاید بهتر باشد که اصلاحطلبان در مرحله اول تخممرغهای خود را در چند سبد قرار دهند و تا چند روز مانده به انتخابات صبر کنند. البته در مقابل گروهی دیگر معتقدند که بهتر است اصلاحطلبان تمام تخممرغهای خود را در یک سبد بگذراند.
خروج یا تعهد؟ بازی های به هم پیوسته
مثال اول: فرض کنید در محیط کار، کارمند یا کارگری به دلایل مختلف از زیر کار شانه خالی کرده و کارفرما نیز به دلایلی مختلفی نمیتواند او را اخراج کند. برای مثال در یک شرکت دولتی صرفا به دلایل قانون کار و با توجه به رسمی بودن فرد نمیتوان به راحتی او را اخراج کرد. اگر این فرد هر روز اینترنت بازی کند، با تلفن حرف بزند یا روزنامه بخواند هیچکاری برای تنبیه او نمیتوان کرد. به عبارت دیگر در این موارد مدیر این شرکت میتواند تشخیص دهد که کارمند یا کارگرش از زیر کار در میرود اما نمیتواند واکنش خاصی به رفتار او نشان دهد. گزینه دیگر این است که کارفرما نمیتواند این فردِ از زیرِ کار دررو را به شدت تنبیه کند به دلیل اینکه هزینه استخدام و آموزش یک کارگر جایگزین بیش از منافع حاصل از کارایی و کار صادقانه او خواهد بود. حتی اگر کارفرما چندین نوع قرارداد استخدامی را مورد استفاده قرار داده باشد که شامل تهدید به اخراج کارگر از زیر کار دررو و جایگزینی او با فرد جدیدی هم باشد، این گزینه تهدیدی صرفا زمانی کارساز است که در میان کارکنان هیچگونه ائتلافی برای کمکاری و از زیر کار در رفتن وجود نداشته باشد، چراکه منافع کار کارا و صادقانه از سوی سایر کارگران میتواند هزینه جایگزینی یک کارگر منفرد را جبران کند. در غیر این صورت اگر کارکنان برای کمکاری ائتلاف کرده باشند تقریبا این گزینه تهدیدآمیز نیز جواب نخواهد داد. البته این قبیل ائتلافها که در شرکتهای دولتی نیز به کرات مشاهده میشود تنها ائتلافی رسمی و نوشته شده نیستند بلکه غیررسمی و نانوشتهاند اما خیلی زود میتوانند جماعتی را با خود همراه کنند. کشورهای اروپای شرقی مثال خوبی از این موارد هستند.
مساله را از زوایه دیگری بررسی کنیم. مدیران پیوسته با تصمیمگیریهای مشابهی در این مورد روبرو هستند: زمانیکه گروهی از کارگران عملکرد مطلوبی ندارند- ممکن است کارگران، مهارتهای لازم برای استفاده لازم از تکنولوژی جدید را نداشته باشند، برای نمونه در یک شرکت حمل و نقل با پیشرفته شدن کامیونها و استفاده از تکنولوژی و کامپیوتر در آنها دیگر رانندگان قدیمی به کار نمیآیند- مدیر دو انتخاب پیشرو دارد. یک گزینه این است که توانایی کارگران را ثابت فرض نماید، بنابراین لازم است ترکیب گروه کارگران را به هم زده و از این طریق مشخصات مورد نظر خود را در میان کارگران بدست بیاورد و گروهی را اخراج و افراد مطلوب را استخدام کند. به عبارت دیگر او بازی را بههم زده و سعی میکند تا مهرهها را آنجور که فکر میکند درست است کنار هم بچیند و کارایی شرکت و سازمان خود را افزایش دهد. گویی او در بازی خروج و اعتراض، خروج را برگزیده است. رویکرد خروج معتقد است که گزینه مطلوب با تعویض گزینه نامطلوب به دست میآید. این گزینه، حکمرانی شرکتی به شیوه امریکایی است. گزینه دوم این است که مدیر با تعهد بیشتر نسبت به کارگران برخورد نموده و برای بهبود ویژگیهای مهارتی آنان تلاش نماید تا آنکه عملکرد کارگران رضایت بخش گردد. البته این گزینه دارای مسائل و مشکلات خاص خودش است و میتواند نتایج مطلوبی هم به همراه داشته باشد. برای مثال ممکن است رانندگان همان شرکت حمل و نقل گرچه دانش کمی دارند اما به دلیل تعهد شرکت نسبت به تامین اشتغال آنها، تمایل بیشتری برای یادگیری مهارتهای مورد نیاز جدید داشته باشند و مهارتهای پیشینی آنها نیز در آموختن مهارتهای جدید بهشان کمک کند. اینبار مدیر گزینه اعتراض وفادارانه را انتخاب کرده و میکوشد تا از این طریق بر مشکلات محیط کار فائق آید. در ادبیات خروج و اعتراض، این گزینه دوم را منطق تعهد مینامند. این شیوه، حکمرانی شرکتی به سبک ژاپنی است. در رویکرد تعهد، گزینه مطلوب با تغییر ویژگیهای گزینه نامطلوب به دست میآید. طرفداران این بینش معتقدند در شرایط وجود تعهد دو جانبه میان مدیر و کارکنان، آنها دلیلی دارند تا تلاش پنهان خود را برای بهتر شدن عملکرد شرکت بهکار گیرند. اما اگر تعهد کم و متقابلی میان کارمندان و مدیریت بنگاه وجود داشته باشد (گزینه خروج)، تقریبا کارمندان دلیلی ندارند تا تلاش پنهان خود را به کار بگیرند و انگیزهای نیز برای سرمایهگذاری زمان و تلاش در مهارتهای تخصصی مورد نیاز شرکت ندارند. به طور متقابل مدیریت نیز انگیزه ناچیزی برای بهروز کردن و ارتقای مهارت های کارمندانی دارد که دارای تخصص مورد نیاز شرکت نیستند و چه بسا کارمندان خودفروشی کرده و پیشنهاد شرکت دیگری را قبول کنند که نیازی به یادگیری مهارتهای جدید ندارد. پس میتوان نتیجه گرفت که براساس گفته آلبرت هیرشمن و دیوید الرمن: روابط خروجِ با اعتماد پایین و روابط تعهدِ با اعتماد بالا هر یک تمایل به تقویت خود دارند، در واقع آنها دو تعادل سازمانی متفاوت هستند.
مثال دوم: سهامداران شرکتی را در نظر بگیرد که براساس قواعد وال استریت پرتفوی خوبی برای خود درست کردهاند. اگر عملکرد شرکت نامطلوب باشد، هزینه های مبادله برای سهامداران دور افتاده ناراضی و خواهان سازماندهی، تجدید ساختار و تغییر واقعی امور شرکت بسیار بالا خواهد بود، درحالیکه بازدهی های حاصل از سازماندهی برای سهیم شدن تمام سهامداران در منافع ناشی از تجدید ساختار کافی نیست. بنابراین یک مشکل قوی در راه شکلگیری کنش جمعی سهامداران و تغییر ویژگیهای نامطلوب شرکت وجود دارد. از اینرو سهامداران “قانون وال استریت” را مورد استفاده قرار می دهند، یعنی اگر فردی این روش را دوست ندارد، خروج میکند و سهام خود را میفروشد. اما وای به حالتی که دیگر همین گزینه خروج هم امکانپذیر نباشد. برای نمونه مساله خصوصیسازی کوپنی را در نظر بگیرید. اگر سهامداران متوجه بشوند که شرکتی که سهام آن را دارند زیانده است به دلیل ناتوانی مالی، دورافتاده بودن و زندگی در نقاط پراکنده شکلگیری ائتلافی در میان آنان برای تغییر و تجدید ساختار شرکت تقریبا غیر ممکن است و توان فروش سهام زیانده را هم که ندارند. البته شرکتهای ژاپنی درست از رویکرد دیگری استفاده میکنند و منطق تعهد را مورد استفاده قرار میدهند و از این راه به نتایج مورد نظر خود میرسند.
مثال سوم: کارفرمایی را در نظر بگیرید که چندین قرارداد پیمانکاری دارد و پیمانکاران به روشهای مختلف در پروژههای او کمکاری میکنند یا کار را به موقع تحویل نمیدهند. کارفرما و صاحبان سرمایه مکانیزمی را طراحی و اعلام میکنند پروژههایی که به موقع تمام نشوند تامین مالی نخواهند شد و در مقابل پروژههایی که به موقع کار خود را تحویل دهند پرداخت به موقع خواهند داشت. شاید بتوانند از این طریق بر برخی از مشکلات خود فائق آیند. البته در این مورد کارفرما یک مشکل اساسی دارد و آن این است که پروژههای دارای عملکرد خوب را از بد تشخیص دهد. با هم خروج یا تعهد.
مثال چهارم: امروزه آلودگی محیط زیست به یکی از مشکلات مهم تبدیل شده و دامن کشورهای در حال توسعهای مانند ایران را نیز گرفته و بیشتر هم میگیرد. طبیعت به مثابه منابع مشترکی است که در اختیار تمامی بازیگران عرصه اقتصاد و اجتماع قرار دارد، اما آنها نه تنها برای حفاظت از آن تلاش نمیکنند که باعث آلودگی آنهم میشوند. سری به جنگلهای شمال بزنید این فاجعه عظیم را به خوبی رویت میکنید. برای حل تمامی مشکلات فوق راهحلهای مختلفی با رویکرد صرفا اقتصادی اعمال شده است. اما در اینجا به یک رویکرد اقتصادی حک شده در آداب و رسوم اجتماعی اشاره میکنم:
فرض کنید استخری از منابع مشترک وجود دارد. اگرچه بازیگران این قلمرو از منابع مشترک استخر سوء استفاده (برای سوء استفاده از منابع : استفاده شخصی از وسایل اداری؛ شانه خالی کردن از تلاش برای بقا و از زیر کار در رفتن؛ کمکاری مدیریت شرکت در غیاب سهامداران ؛ مدیریت به دنبال منافع شخصی خود باشد نه سهامداران و …) میکنند، اما به دلایلی نمیتوان از سوء استفاده آنها جلوگیری کرد و در این مورد مکانیزم های تکراری نمیتواند اجرایی شود. با این حال اگر “اعضای استخر منابع مشترک، همگی به یک قلمرو مبادله اجتماعی مشخص تعلق داشته باشند” به گونهای که مازادهای بزرگ ناشی از آن بتواند برای هماهنگی در امور اجتماعی مانند تشریفات مذهبی، شادمانی، کمکرسانی در زمان بروز مشکلات فردی و مسائلی از این دست بهکار گرفته شود، در نتیجه سوء استفاده در دامنه استخر مشترک منابع میتواند به طور رسمی و با محرومیت کنشگران و بازیگران از حقوق اجتماعی مذکور مجازات شود. برای مثال در میان کارکنان یک شرکت، تلاش جهت ارتقای سطح کیفیت محصولات شرکت میتواند با وجود انگیزه نفع بردن همگی آنها از مازاد تولید و افزایش سود به شیوههایی مانند فوق، تقویت شود یا کیفیت محیط طبیعت توسط جامعه شهروندانی محافظت شود که ارزشهای مشترکی برای آنها اهمیت دارد.
پارادوکس حضور هوادار در ورزشگاه
در بازی امروز پرسپولیس- استقلال نکته جالب این بود که حضور طرفداران هر دو تیم در ورزشگاه به فاصله خانه طرفدار، یا حتی شهر طرفدار تا ورزشگاه بستگی نداشت و ندارد؟ پرسش این این است که چرا؟ احتمالا یک دلیل ساده، اما، خوب این است که طرفدار بر طبق یک تحلیل هزینه – فایده به ورزشگاه میآید. برای طرفدار هزینه آمدن به ورزشگاه از منفعت آن بیشتر است. اما منفعت طرفدار در این بازی فوتبال چیست؟ اگر صرفا بُرد تیم، منفعت طرفدار باشد، از پیش احتمال کسب چنن منفعتی، حداقل در این بازی، بسیار پایین است. (حتی احتمال دیدن یکبازی جذاب هم در این بازی بسیار پایین است)؟ با این حساب باید دید چرا تماشاچیان و هوداران اینگونه بدون توجه به فاصله خانه و شهرشان از آزادی به این ورزشگاه میآیند و سختی سفرهای درون شهری و برون شهری را به جان میخرند؟ در علم اقتصاد مساله مشابهی با حضور اینچنینی هواداران در ورزشگاه وجود دارد: “پارادوکس رایدهندگان”. این پارادوکس یا معما که چرا خیلی از مردم زحمت رای دادن را به خود میدهند در حالی که اگر بنا بود بر طبق یک تحلیل هزینه- فایده و معیارهای عقلانیت اقتصادی عمل کنند واقعا نباید رای دهند. اینکه، اغلبِ مشارکتکنندگان در انتخابات تصور میکنند هزینه مشارکت بیش از منافع احتمالی آن است و حتی اگر منافع همگانی هم وجود داشته باشد به دلیل پدیده سواری مجانی میتوانند از آن منافع بهره ببرند، فرد را وسوسه میکند تا از حضور در انتخابات دوری کند به این امید که دیگران جای خالی او را پر میکنند و او هم مجانی موجسواری خواهد کرد. بنابراین، در مورد فوتبال پرسپولیس- استقلال هم اگر همین تحلیل صادق بود، هر هواداری صبر میکرد تا دیگران به ورزشگاه بروند و تشویق کنند و اگر تیم مورد علاقهشان پیروز شود او هم از منافع این بُرد بهرهمند خواهد شد. اما چرا هواداران که از خدای آمون و لنگیامون نیز در این بازی نمیگذرند، این تحلیل را ندارند و بدون توجه به هزینه حضور در ورزشگاه و عدم اطمینان از منافع احتمالی به ورزشگاه میآیند؟ پاسخ من برگرفته از یکی از آرای جذاب اقتصاددان برجسته، آلبرت هیرشمن است. هیرشمن معتقد است: “کارهایی که … هیچ تضمینی برای ثمره موفقیتآمیزشان درکار نیست به غایت شکوهمند تصور میشوند: تلاش حالا به تلاش برای حصول خوشبختی بدل میشود و انگار که به جبران این بیاطمینانی است که این تلاش با احساس برخورداری از تجربهای مطلوب توام میشود”. به عبارت دیگر، تلاش برای حصول خوشبختی و وصول خوشبختی در این موارد چندان تفاوتی برای کنشگر، هوادار یا رایدهنده ندارد و همین دلیل باعث حضور او در ورزشگاه یا پای صندوق رای میشود. گویی با حضور در پای صندوق رای یا ورزشگاه رایدهنده یا هوادار احساس میکند که او میتواند در جهت حرکت جامعه یا بازی به سوی نتیجه مطلوب تاثیرگذار باشد. به گفته هیرشمن به نظر هوادار فوتبالی یا رایدهنده “برگزیدن سواری مجانی در چنین شرایطی عین این است که از خوردن وعده غذای لذیذی امتناع کنیم و در عوض قرص سیرکنندهای را قورت دهیم که حتی خیلی هم اثربخش نیست”. برای فرد، “مشارکت، درواقع سپری است در مقابل انفعال و سستی و بزدلی و رکود فکری”. هوادار گمان میکند اگر به ورزشگاه برود در متن جامعه فوتبال قرار گرفته و هرگز وصله ترس و بزدلی به او نمیچسبد. همین خیال باعث میشود تا او تصور کند میتواند افراد همفکر خود را به هم بپیوندد و همگان را جهت منفعت مشترک موردنظرشان ساماندهی کند. اما در مورد هواداران حاضر در بازی پرسپولیس و استقلال، خیال ساماندهی آنان خیالی واهی است. همان-طور که اصلاحطلبان در ایران نمیتوانند آرای خود را ساماندهی کنند، پرسپولیس- استقلال هم نمیتوانند هوادارن خود را به یک شکل هماهنگ کنند. تنها گهگاه و در تکوتوکی از داربیها، هواداران یک تیم، یکدست در جهت منافع تیم، برد، هماهنگ میشوند. تنها در یک لحظه این صدهزار نفر سکوت را رعایت میکنند. تمامی جامعهشناسان و اقتصاددانانی که در کنج کتابخانههای خود کتاب میخوانند نباید از چنین محیطهایی غافل شوند چراکه جامعه و شیوه کنش و رفتار بازیگران جامعه در جایی مانند ورزشگاه آزادی قابل رویت و شناخت است.
نظام بانکی و مشتری نمداری
مشتریمداری برای نظام بانکی ایران امری ناشناخته و غریب است. امروز پس از مدتها به بانک ملت مراجعه کردم. قصد آن داشتم تا تائیده امضاء بگیرم و ضامن کسی شوم. رئیس شعبه بانک ملت میگفت که ما امضای مشتری را صرفا برای یک شعبه دیگر از بانک ملت تائید میکنیم و نه برای سایر بانکها. پرسش من این بود که بانکها از طریق سیستم شتاب با هم ارتباط دارند و صرفا تائید یک امضاء نباید هزینهای داشته باشد. او معتقد بود که این کار غیرقانونی است. البته ترجمه محترمانه این غیرقانونی بودن یعنی اینکه براساس بینش نظام بانکی تمام مشتریان رفتار غیراخلاقی داشته و قصد اغفال این نظام را دارند مگر خلاف آن اثبات شود. به عبارت دیگر مشتری میتواند سالها پولش را در نظام بانکی بگذارد، بانکها حالشو ببرند بعد هم اگر مشتری رفت و گفت حالا تائید کنید که این حساب مال من است میگویند زکی. تو دیگه کی هستی، تو همون دزد دیروزی هستی. که زدی دل نظام بانکی رو شکستی. از این رهگذر، مشتریمداری به مشترینمداری تبدیل میشود. جالب بود که رئیس شعبه در نهایت که نتوانست از نظر منطقی مرا قانع کند گفت شما به بانک مرکزی بروید و درخواست تغییر قانون را بدهید. این هم از آن حرفهایی است که در قرن بیستویک نمونهاش را فقط میتوان در جنگل یا در گینه بیسائو یافت. استدلال دیگر رئیس شعبه که خیلی مسخره و توهینآمیز بود عبارت بود از اینکه اگر فردا فردی که ضامن او شدهاید اقساط را پرداخت نکرد ما باید پول را از حساب شما به بانک مثلا ملی واریز کنیم. گفتم خوب در ازای این کار کارمزد خود را هم کم میکنید و بدون شک سود آن از گرفتن پول آب و برق و گاز بیشتر است. ناگهان مدیر شعبه عصبانی شد و مرا بیرون کرد. خلاصه اینکه فهمیدم اگر پسرخالهام در بانک ملت بود این مشکل برای من پیش نمیآمد. اگر یک آبدارچی بانک ملت را میشناختم این مشکل حل میشد. اما اگر مشتری خوبی باشم، دزدی بیش نیستم مگر خلاف آن اثبات شود. و اینگونه بود که فهمیدم در بانک ملت و ملی و … هم از اون بالا کفتر میایه.