سنگ کلیه

سنگ که حرکت می کند دنیا جلو چشمم تیره و تار می شود. چند روزی است اسیر این درد شده ام. کسی طب سنتی چاره سازی سراغ دارد؟

عرضه یا تقاضای مسکن؟

یک‌سالی است که مباحث مربوط به قیمت مسکن را دنبال می‌کنم. مدتی است که بازار مسکن با رکود شدید مواجه شده است. شنیده‌هایم حاکی از آن است که تعداد پروانه‌های صادر شده در سه ماهه اول سال جاری نسبت به همین دوره در دو سال گذشته نزدیک به ۵۰% کاهش یافته است. طبیعی است که در این شرایط سیاست‌گذاران نگران و در فکر این موضوع باشند که چگونه می‌توان مسائل و مشکلات طرف عرضه را حل کرد. بدون شک ایجاد انگیزه برای سرمایه‌گذارن و انبوه‌سازان و رفع دشواری‌های پیش‌روی آنان می‌تواند به آنها جهت بازگرداندن رونق به بازار کمک کند. اما چرا رکود بخش مسکن در ایران هیچ‌گاه با کاهش قیمت‌ها همراه نیست؟ در اقتصاد امریکا، پس از وقوع بحران مالی اخیر که با ترکیدن حباب مسکن آغاز شد قیمت‌های مسکن بین ۳۰ تا ۵۰ درصد کاهش یافت. اما چرا در اقتصاد ایران با وجود رکود حاکم بر بازار مسکن قیمت‌ها کاهش نمی‌یابد؟ چراکه هزینه نگهداری یک مسکن خالی به عنوان یک دارایی و نفروختن آن، در اقتصاد ایران برای سرمایه‌گذار یا صاحب مسکن خیلی کم است. البته علت این امر هم ساده است چراکه هر چند سال یک‌بار که قیمت مسکن افزایش می‌یابد به اندازه ۱۰ سالی به فرد سود می‌رساند. سوال این است که سرمایه‌گذار پول خود را در چه حوزه‌ای سرمایه‌گذاری می‌کرد تا بتواند ظرف یک یا دوسال چنین سود بادآورده‌ای را که همه زحمت حاصل شدن آن را فقط و فقط افزایش نقدینگی بازار متحمل شده به‌دست بیاورد؟

یکی دیگر از نکات جالب و البته موارد شکست بازار مسکن در اقتصاد ایران این است که هر چه تعداد بنگاه‌های معاملاتی فعال در بازار افزایش می‌یابد قیمت مسکن نه تنها کاهش نمی‌یابد بلکه افزایش هم می‌یابد. مشاهده این مدعا هم چندان دشوار نیست. زمانی که از طریق روزنامه همشهری با یکی از مالکین مسکن تماس می‌گیرید قیمت مورد نظر حداقل ۱۰ درصد کمتر از قیمت همان ملک در بنگاه است. بنابراین عرضه‌کنندگان مسکن در بازار مسکن ایران تقریبا با ضررهای کلان روبرو نمی‌شوند و تنها ضرر آنها این است در برخی سال‌ها افزایش قیمت به نسبت سال‌های رویایی کمتر است و همین باعث ناراحتی‌شان می‌شود. اما در بازار مسکن ایران گویی متقاضی و در نتیجه تقاضا هیچ نقشی در تعیین قیمت ندارد، اکنون وقتی متقاضی به بنگاه معاملات ملکی که بهتر است نام آن را بنگاه افزایش قیمت ملک بگذارند مراجعه کند فقط می‌تواند بگوید که خانه‌ای با چه قیمتی می‌خواهد. یعنی او اصلا نمی‌تواند وارد چانه‌زنی برای تعیین قیمت شود مگر شرایط اولیه مورد نظر عرضه‌کننده را داشته باشد. حتما متاهل باشد و کارمند دولت. چک کارمندی داشته باشد.

آموزش برنزه کردن

آموزش برنزه کردن.

جیگیلی جیگیلی اخماتو واکن!

جیگیلی جیگیلی اخماتو واکن!

درباره الی

درباره الی، درواقع، درباره ما و اطرافیان­مان است. درباره طبقه متوسط یا همان خرده­بورژواها. درباره فرهنگ خرده­بورژازی، درباره رفتار و زندگی روزمره این طبقه. یکی از عناصر اصلی زندگی روزمره این طبقه تازه­پاگرفته «بی­خیالش» است. از همان ابتدای فیلم، یکی از دانش­جویان دانشکده حقوق، فردی را برای ازدواج با یکی از دوستانش انتخاب می­کند، بدون این­که حتی نام کامل او را بداند. وقتی پس از گم­شدن الی پلیس می­پرسد نامش چه بود، هیچ­کس اسم او را نمی­داند. حتی، احمد، این مسافر از آلمان آمده، که در بخش­هایی از فیلم رفتارهایی متفاوت با دیگران از خود نشان می­دهد و این موضوع بی­ارتباط با زندگیش در خارج نیست، در مدت زمانی که با الی بود و البته ظاهرا در فکر ازوداج با او ، حتی نام او را نپرسید. در شب اول از هر چیزی حرف زدند جز شناخت غریبه­ای که وارد این جمع شده بود آن هم برای ازدواج. ازدواج به چه کالای بی­هویتی تبدیل شده است! این پدیده روزی هزار بار در میان طبقه متوسط اتفاق می­افتد. بارها با دوستانم در یک کافه قرار گذاشته­ایم بعد که رفته­ام، دیده­ام کسانی را در حد بیان نام کوچک­شان معرفی می­کنند، اما راستش اگر از قبل می­دانستم قرار است غریبه­ای بیاید، شاید هرگز نمی­رفتم. در مهمانی­ها، عروسی­ها و جشن تولدهای طبقه متوسط ایرانی این واقعه روزی صدبار تکرار می­شود. چرا؟ چون «بی­خیالش». به­یاد دارم وقتی کوچک­تر بودم به سریال­های کارآگاهی علاقه­مند بودم، همیشه یک سوال در ذهنم بود که چگونه مردم آلمان، درست به یاد دارند که دو هفته پیش، دوشنبه شب، ساعت ۱۰ فلانی را دیده­اند یا نه؟، اما این ضرب­المثل در میان ما رواج دارد که «بابا من یادم نیست دی­شب چی­خوردم». بی­اهمیتی مسائل خرد و ریزه­کارهای­های زندگی روزمره برای طبقه متوسط ایرانی بارهای بار مشکل­آفرین بوده، و این­بار درباره الی یکی از آنها را به نمایش می­گذارد.  

دومین عنصر حیاتی، باز هم می­گویم حیاتی نه به معنای مهم، بلکه به معنای عامل بقا و تداوم، زندگی طبقه نوپای متوسط ایرانی که سریال­هایی چون یانگوم و جومونگ و فیلم اخراجی­ها را به حد دیوانه­واری می­بیند، «گفتن دروغ­های ریز و در ظاهر بی­اهمیت» و بیان حرف­هایی است که در موقع بر زبان آوردن­شان چندان توجهی به آنها نمی­کنند. از همان آغاز فیلم سپیده دروغ­گفتن را شروع و مرتبا آن را تکرار می­کند. شاید مهم­ترین حرفی که او ناخواسته و بدون توجه به عواقب آن بر زبان می­آورد، موقعی است که به حاج­خانم می­گوید «تازه عروس و داماد داریم». خوب برداشت مادران و پدران همین طبقه متوسط این است که باید برای نوعروس و تازه داماد تشک رخت­خوابی انداخت تا …، غافل از این­که همین حرف به­ظاهر بی­اهمیت در پایان داستان می­توانست منجر به قتل دیگری هم شود. دروغ­های به­ظاهر بی­اهمیت، این عنصر ذاتی طبقه متوسط ما، در همه جای فیلم تکرار می­شود. سپیده حتی نمی­تواند با همسرش هم صادقانه برخورد کند: برای مثال حاج­خانم به او گفته بود ما فقط برای یک­شب ویلا داریم، اما او حتی همین موضوع را به همسر و البته بهترین دوستانش هم نگفته بود. به یاد دارم در محل کارم تازه دو تا از همکارانم با هم ازدواج کرده بودند. یک روز ظهر خانم، دیده ­بود که همسرش به کتاب­خانه رفته، به او زنگ زده بود و گفته بود کجایی؟ مرد، گفته بود دارم غذا می­خورم.

دروغ آن­هم از سوی دانش­آموختگان مدرسه حقوق، چه پدیده شرم­آوری! می­بخشید چرا شرم­آور؟ کسانی که همگی حقوق خوانده بودند هم حتی نتوانستند حق یک­نفر را به او بدهند. اما دروغ­های جالب­تر و شاید هم مهم­تر بعد از گم­شدن الی گفته می­شوند. هیچ­کس نمی­توانست راست بگوید. و جالب این بود که تا تناقضی در حرف دو نفر ایجاد می­شد، باز هم راست نمی­گفتند بلکه یک­نفر دروغ جدیدی می­گفت. بعد از مدتی هم دیگر هیچ­کس به هیچ­کس اعتماد نداشت. نکته بسیار مهم هم این بود که بعد از مرگ یک انسان، حقوق­دانان تنها به فکر نجات خود بودند و این تنها جایی بود که همگی می­گفتند ما باید راستش را بگوییم: ما از متاهل بودن الی خبر نداشتیم. خوب به یاد دارم یکی می­گفت: همسرم می­پرسد اگر من بمیرم، تو باز هم ادواج می­کنی؟ جواب داده­ام: تو که نیستی، پس من هر کاری دلم بخواهد می­کنم. مهم این بود که الی نبود و باز هم باید دروغ گفت چون فقط ما هستیم. ما هستیم که باید ماشین­مان را از ساحل بیرون بیاوریم.

مانی حقیقی درجایی از فیلم به سپیده می­گوید برای من و تو مهم نیست که یک شب را بدون هم با دوستان­مان بگذرانیم، یا با خانواده دوستان­مان به شمال برویم، اما برای خانواده سنتی مثل الی چرا؟ جالب­تر این است چند دقیقه بعد همین تازه به­دوران رسیده مدعی منورالفکری، دست به کار زدن سپیده می­شود و همین­جاست که در سینمای ایران می­شنوی که تماشاچیان خانم زیرلب می­گویند مرتیکه گوربه­گور شده بی­حیا.  

مریلا زارعی که شاید در تمام دوران بازی­گریش چنین بازی­ای از خود بروز نداده بود (البته به­زعم من ناکارشناس)، نقش یک زن خرده­بورژا را خیلی خوب بازی می­کرد، انسانی به­خاطر فرزند او مرده بود، یک زندگی از هم پاشیده بود، اما او فقط می­خواست نیمه­شب به تهران بازگردد. در عروسی­های این طبقه بارها با این پدیده روبرو شده­ایم. بارها در روزهای تفریح، در کوه، در عروسی و در مهمانی­های این طبقه دیده­ایم که ناگهان یکی به دلیل نگاه­های آن­طوری مادر فلانی می­خواهد برود. او فقط می­خواست برود، چون همه به بچه­اش یک­جوری نگاه می­کردند، چون بچه­اش جایش را خیس کرده بود، اما برای این «حقوق­دان» مهم نبود که تنها به­دلیل بی­توجهی او و همسرش به فرزندشان یک «انسان!» بی­گناه مرده بود.

یکی دیگر از ویژگی­های طبقه متوسط مدرن و نوظهور ایران این است که در هنگام خندیدن به دیگران و سربه­سر هم گذاشتن چندان متوجه نیست که چه می­گوید و به چه می­خندد. فقط مهم این است که بخندد. به هرچیز، به همه چیز و مهم نیست که چه چیز. اما وقتی مشکلی پیش می­آید و این افراد به کالبدشکافی رفتار هم می­پردازند، همه آن­چه روز قبل باعث خنده و شادی دیگران شده زیر سوال می­رود. نکند آن جمله، یا آن خنده، یا آن تیکه باعث رنجش الی شده باشد؟ از این دست تحلیل­ها در طبقه افرادی از قبیل افراد فیلم درباره الی بسیار فراوان است و هر روز به چشم می­خورد. در مهمانی فارغ­التحصیلی فلانی باید یکی را پیدا کرد و به او خندید، بعدش مهم نیست. باید یکی را به خاطر لباسش دست انداخت، باید یکی را به دلیل مویش یا اسمش مسخره کرد تا آن شب بگذرد. اگر این کارها را نکنیم چه کنیم؟ معنای خوش بودن در جامعه متوسط ایرانی با مسخره کردن دیگران گره خورده است، یکی برای لاغر بودنش مسخره می­شود، یکی برای عمل کردن دماغش. یکی برای مصرف تظاهریش دیگران را مسخره می­کند و یکی برای نداشتن دوربین دیجیتال مسخره می­شود. اما کافی است فردای آن روز او بمیرد: همه می­نشینند و در فکر این هستند که ما که چیزی نگفتیم.

شاید اگر اکران این فیلم در زمانی به جز انتخابات بود، می­توانست تاثیرگذارتر باشد.

   

Previous Entries Next Entries