وقتی مارادونا در سال ۱۹۸۶ با دست توپ را وارد دروازه اینگیلیس کرد از دست خود با عنوان دست خدا یاد کرد که به کمک مردم آرژانیتن آمده بود. سوارز اروگوئهای در استفاده از دست چنان هنری به خرج داد که مارادونا باید نسبت به او عرض ارادت کند، دست خدا اینبار به داد اروگوئه رسید. دست خدا در بازیهای انتخابی هم سر از آستین آنری فرانسوی درآورد و ایرلند را به خاک سیاه نشاند. اما دستی که باعث شد تا داور بازی آلمان- اینگیلیس گل لمپارد را نادیده بگیرد چه دستی بود؟ دست خدا که فقط گل میزند؟ پس حتماً دست نامرئی بوده یا دست مافیا؟ دست مافیا بود که کاپلو را به روز سیاه نشاند و او را به همراه هولیگانها دست خالی روانه خانه کرد. دست مافیا بود که گل پاراگوئه به اسپانیا را مردود اعلام کرد. نکند این دست مافیا است که داور و بازیکنان و مربی و فیفا و توپ و تور را میخرد و میفروشد. آخر در این بازار هر چیزی قیمتی دارد؟ حتی سپبلاتر! اما این بینش خیلی خطرنانک است و من آن را دوست ندارم. این بنینش پولکی باعث میشود تا فوتبال برای من جذابیت، زیبایی و هیجانش را از دست بدهد. اما تحلیل دست نامرئی بهتر است. این دست هر زمان به کمک یکی میآید. یکبار ماردونا، یکبار سوارز و یک بار فرانسه.
آرژانتین تکنیکی، آلمان دیالکتیکی
دیروز یکی از دوستانم میگفت اگر آرژانتین و برزیل تکنیکی و تاکتیکی هستند، آلمان دیالکتیکی است. هرچه آرژانتین ستاره داشت، آسمان آلمان بیستاره بود. یواخیم لو نشان داد که میتوان بازیکن بزرگی نبود اما مربی بزرگی بود. دونگا و مارادونا فهمیدند میتوان خوب ساز زد اما لزوما نمیتوان خوب رقصید. این همان نوپروینی است که فکر میکند اگر فردی بازیکن خوبی بود، حتما مربی خوبی هم خواهد شد. درست مثل علی دایی. نوپروینی در بخشی از فرهنگ فوتبال جهان ریشه دارد و هر روز هم پایههای خود را مستحکمتر میکند. همانطور که آرژانتین از تجربه مارادونا درس نمیگیرد، فوتبال ما هم از علی دایی درس نمیگیرد. امیدوارم حداقل علی دایی از سرنوشت مارادونا درس گرفته باشد. البته اینجا ایران است و حال همه ما خوب است. همه چی آرومه. در کوچه آلمانیها عروسی است و امیدوارم این عروسی بعد از بازی با اسپانیا به عزا تبدیل شود! اما آراگونس کجا و دلبوسکه کجا؟ ساقهای تورس جان ندارد. اما دیوید ویا در اوج است. پودولسکی و کلوسه نشان دادند که میتوان برخلاف مسی در تیم باشگاهی در اوج نبود اما در تیم ملی کولاک کرد. این هم از تناقضهای روزگار است.